شمارهٔ ۲۴۴
هوش مصنوعی: شاعر در این ابیات از عشق و درد جدایی میگوید. او بیان میکند که وقتی محبوبش در کنار نیست، نه تنها دلش برای دیگران نمیتپد بلکه احساس تنهایی و ناامیدی میکند. شاعر از ظلم و ستمی که محبوب بر او میکند میگوید و اعتراف میکند که طاقت دوری او را ندارد. او در عشق سوزانیده شده و تنها شعلهای از درد در دلش باقی مانده است. در پایان، اشاره میکند که عشق محبوبش به قدری عمیق است که هیچ چیز دیگری در زندگیاش معنی ندارد و تمام وجودش تحت تأثیر این عشق قرار گرفته است.
روزی که رخ خوب تو در پیش ندارمآن روز دل خلق و سر خویش ندارم
هوش مصنوعی: روزهایی که چهره زیبایت در برابر من نیست، آن روزها نه دل خلق را دارم و نه آرامش خودم را.
چندین چه کنی جور و جفا با من مسکین؟چون طاقت هجرت من درویش ندارم
هوش مصنوعی: چند بار میخواهی با من بیچاره بیرحمی کنی؟ من که توان تحمل دوری تو را ندارم.
در مجمرهٔ عشق و غمت سوخته گشتمزین بیش سر گفت و کمابیش ندارم
هوش مصنوعی: در آتش عشق و غم تو سوختهام و دیگر چیزی از خودم ندارم، نه حرف زیادی دارم و نه کم.
تا سلسلهٔ عشق تو بربست مرا دستجز سلسله بر دستِ دل ریش ندارم
هوش مصنوعی: وقتی عشق تو مرا در بند خود گرفت، دیگر دستم به هیچ چیزی جز دل شکستهام نمیرسد.
زان غمزهٔ غماز غمافزای تو بر مناسلام شد و قبله شد و کیش ندارم
هوش مصنوعی: غمزهٔ تو که باعث اندوه و پریشانی من شده، برایم همچون نشانهای از ایمان و جهتگیری تبدیل شده است، در حالی که من هیچگونه اعتقادی ندارم.