شمارهٔ ۳۱۰
هوش مصنوعی: شاعر در این اشعار به عشق و معشوق خود میپردازد و از خوی نازکدلی و عواطف عمیق خود در برابر او میگوید. او از رنج و صبرش در عشق صحبت میکند و از دشواریهای جدایی و فراق یاد میکند. شاعر از رضایت و اندوه همزمان خود میگوید و به یاد روزهایی که برای دیدن معشوق به سر کوی او رفته، حسرت میخورد. در ادامه، او به این میاندیشد که عشقش همچون کوهی بزرگ است که هیچگاه نمیتواند با یک تار موی معشوق برابری کند. در پایان، او به تفاوت میان بندگی واقعی و احساسات ناپایدار اشاره میکند و میگوید که خوی بد معشوق را نمیتواند بپذیرد. این شعر نمایانگر احساسات عمیق و پیچیده عاشقانه است.
جانا ز لب آموز کنون بنده خریدنکز زلف بیآموختهای پرده دریدن
ای جان و جانان من، از لبانت بندهنوازی و مهرورزی را بیاموز زیرا تو تنها چیزی که آموختهای پردهدری و رسواسازی و بیآبرو کردن بوده و اینها را زلفان تو به تو آموختهاند ( زیرا زلف از زیر پوشش سر مانند حجاب و کلاه و غیره بیرون میزند و خویش را آشکار میسازد)
فریاد رس او را که به دامِ تو درافتادیا نیست تو را مذهبِ فریاد رسیدن؟
هوش مصنوعی: آیا تو مذهب و راهی نداری که به کمک کسی بیایی که در مشکلات و سختیها گرفتار شده است؟
ما صبر گزیدیم به دام تو که در دامبیچاره شکاری خبه گردد ز تپیدن
ما در عشق تو شکیبایی پیشه کردیم زیرا هر شکاری که در دام می افتد از تقلای زیاد گرفتارتر میشود و بند بر او سخت تر میگردد تا او را خفه کند
اکنون که رضای تو به اندوه تو جفتستاندوه تو ما را چو شکر شد به چشیدن
هوش مصنوعی: اکنون که خوشنودی تو با اندوهت همراه است، اندوهت برای ما مانند شهد شیرین است که آن را میچشیم.
از بیم به یکبار همی خورد نیارمزیرا که شکر هیچ نمانَد ز مزیدن
هوش مصنوعی: به خاطر ترس از یک بار آسیب، دیگر طاقت ندارم، زیرا که از شیرینی زندگی چیزی باقی نمانده است.
ما رَخت غریبانه ز کوی تو کشیدیمماندیم به تو آن همه کشّی و چمیدن
ما مانند غریبان از سر کوی تو رفتیم و آن همه ناز و کرشمهی تو را برای خودت گذاشتیم
رفتیم به یاد تو سوی خانه و بُردیمخاک سر کویَت ز پیِ سرمه کشیدن
هوش مصنوعی: ما به یاد تو به سمت خانه رفتیم و خاک سر کوی تو را برای استفاده به عنوان سرمه با خود بردیم.
در حسرت آن دانهٔ نار تو دل ماحقّا که چو نارست به هنگام کفیدن
هوش مصنوعی: دل ما به شدت به دانهٔ نارنگی تو حسرت میخورد، مانند آتش که در لحظههای خاموشی خود، شعلهور است.
یاد آیدت آن آمدن ما به سر کوی؟دزدیده در آن دیدهٔ شوخت نگریدن؟
هوش مصنوعی: یادت هست که ما چگونه به خیابان او آمدیم و در آنجا چشمان زیبا، بیخبر از غم، اشکی نریختند؟
ای راحتِ آن باد که از نزد تو آیدپیغام تو آرد بر ما وقت بزیدن
هوش مصنوعی: ای خوشایند آن بادی که از سمت تو میوزد و پیام تو را به ما میرساند زمانی که گلها شکوفا میشوند.
وان طیرهگری کردن و در راه نشستنوان سنگدلی کردن و در حجره دویدن
هوش مصنوعی: در این دنیا باید تلاش کرد و صبر داشت، اما گاهی اوقات باید با سنگدلی و بیاحساسی، به کار خود ادامه داد و از چالشها نترسید.
ما را غرض از عشق تو ای ماه، رُخت بودخود چیست شَمَن را غرض از بت گرویدن؟
هوش مصنوعی: هدف ما از عاشق شدن تو، ای ماه، فقط زیبایی توست. اما هدف سحرگر از پرستش بت چیست؟
ما را فلک از دیده همی خواست جدا کردبر خیره نبود آن دو سه شب چشم پریدن
فلک و گردش روزگار تصمیم گرفته بود من را از یار که مانند دیده (چشم) عزیز است جدا کند، بیهوده و بی دلیل نبود که چند شب، پلک چشم من میپرید (چشم پریدن همان است که به انگلیسی «تیک عصبی» میگویند و ممکن است در هر جای بدن رخ دهد از جمله پلک چشم) شاعر اینجا به باور عامه اشاره کرده که پریدن پلک چشم را نشان جدایی از یار میدانسته اند
زین روی که بر خاک سر کوی تو خسبدمولای سگ کوی توام وقت گزیدن
مولا دو معنی دارد. یکی آقا و سرور و دیگری بنده و غلام. می گوید از این روی که سگ محلهی شما بر سر کوی و محل شما (یار) سر می گذارد و میخوابد، من، بنده و غلام سگ کوی یار هستم هنگامی که کسی را گاز میگیرد ( گزیدن به معنای گاز گرفتن حیوان درنده است و همچنین در عین حال، گزیدن لب یار به معنای بوسیدن و به دندان گرفتن عاشقانه هم هست)
زنهار کیانند به زیر خم زلفتزنهار به هش باش گه زلف بریدن
هوش مصنوعی: مراقب باش که زیر خم زلفت چه کسانی هستند، مراقب باش که اینجا زمان بریدن زلف است.
بشنو سخن ما ز حریفان به ظریفیکاَرزد سخن بندهْ سنایی بشنیدن
سخنان مرا از حریفان( = رقیبان، معاشران، یاران، همنشیان) با ظرافت و نکته سنجی بشنوید، چرا که سخنان منِ سنایی، شنیدنی و ارزشمند است.
پیش و بر ما ز آرزوی چشم چو آهوتچون پشت پلنگست ز خونابه چکیدن
از یادآوری چشمان آهوانهی تو خون گریه میکنم و لکه های خون (اشک خونین من) جلو و کنارم روی زمین ریخته است و زمین شبیه پشت پلنگ شده. (با آهو و پلنگ تصویرسازی کرده)
آرامش و رامش همه در صحبت خلقستای آهوَک از سر بنه این خوی رمیدن
آرامش و خوشحالی همه در معاشرت با مردم است. ای یار نازکدل و نازکبدن، عادت دوری کردن از مردم را از سر بیرون کن.
کوهیست غم عشق تو موییست تن منهرگز نتوان کوه به یک موی کشیدن
غم عشق تو به اندازه یک کوه سنگین و بزرگ است، در حالیکه تن من مانند یک مو، لاغر و ناتوان است. هرگز یک موی نازک نمیتواند یک کوه سنگین و بزرگ را به دوش کشد.
ما بندگی خویش نمودیم ولیکنخویِ بدِ تو بنده ندانست خریدن
هوش مصنوعی: ما به کارهای خودتان به خوبی ادامه دادیم، اما رفتار بد تو را هرگز قبول نکردیم و به آن تعلق خاطر نداشتهایم.