قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به نقد خودبینی و بیخبری افراد از حقیقت میپردازد. او از کسی میپرسد که چگونه ممکن است موجودی، فقط خود را بشناسد و از دیگران غافل بماند. شاعر به این نکته اشاره میکند که اگر انسان خود را بهتر از دیگران بداند، به نوعی به غفلت و خیرهسری دچار شده است. او همچنین به فضیلتهای رندانی اشاره میکند که آگاهتر از کسانی هستند که در ظواهر دست به عبادت میزنند، اما حقیقت را درک نمیکنند. در پایان، شاعر نسبت به بیفایده بودن برخی از ارزشها و رفتارهای اجتماعی تأکید میکند و به این نتیجه میرسد که نگهداری از ظواهر ارزش چندانی ندارد.
ای خواجه چه تفضیل بود جانوری راکو هیچ به از خود نشناسد دگری را
هوش مصنوعی: ای آقا، چه فضیلت و ارزشی دارد جوانمردی که هیچ کس را جز خود را نشناسد.
گر به ز خودت هیچ بهی را تو نبینیپس چون که ندانی بتر از خود بتری را
هوش مصنوعی: اگر تو نتوانی در خودت چیزی خوب ببینی، چگونه میتوانی بدتر از خودت را تشخیص دهی؟
پس غافلی از مذهب رندان خراباتاین عیب تمامست چو تو خیره سری را
هوش مصنوعی: پس اگر از روش و رفتار رندان در میخانه غافل باشی، این نقیصه بزرگ است زیرا که تو به خاطر نادانی خود را گم کردهای.
هر گه که مرا گویی کندر همه آفاقمحرومتر از تو نشناسم بشری را
هوش مصنوعی: هر بار که تو را میگویم، در همه جا هیچکس را محرومتر از تو نمیشناسم.
مرحومترم از تو و این شیوه ندانیزین بیش بصیرت نبود بیبصری را
هوش مصنوعی: من از تو پیشرفتهترم و نمیدانی که این روش به آن اندازه بصیرت ندارد، زیرا نادانی نمیتواند بینایی واقعی داشته باشد.
من سغبهٔ تسبیح و نماز تو نیم هیچاین فضل همی گویی ای خواجه دری را
هوش مصنوعی: من در حالتی هستم که انگار مشغول تسبیح و نماز تو هستم. اما هیچ یک از این اعمالی که انجام میدهم، به اندازهی فضل و بادت، ارزشمند نیست. ای آقا، این را بدان.
انکار و قبول تو مرا هر دو یکی شدبیهوده همی گویی زین صعبتری را
هوش مصنوعی: انکار و پذیرش تو برای من تفاوتی ندارد. نمیدانی که در این شرایط، موضوعات سختتری هم وجود دارد که باید به آنها پرداخته شود.
فرمان تو بردن نه فریضهست پس آخرمنقاد ز بهر چه شوم چون تو خری را
هوش مصنوعی: دستور تو مانند یک وظیفه واجب نیست، پس چرا باید به خاطر تو خودم را تسلیم کنم، مانند سگی که به دنبال تو باشد؟
چون طلعت خورشید عیان گشت به صحراآنجا چه بقا ماند نور قمری را
هوش مصنوعی: وقتی که چهرهی آفتاب در دشت نمایان شد، دیگر جایی برای نور ماه در آنجا باقی نماند.
آیام فراخیست ز الفاظ سناییدانی خطری نیست کنون محتکری را
هوش مصنوعی: آیا واقعا سخنان سنایی گسترده و پرمحتوا است؟ میدانید که اکنون دیگر خطری وجود ندارد برای کسی که خود را در این عرصه محبوس کرده است.
چون دختر دوشیزه نیاید به جهان درکم گیر ز ذریت آدم پسری را
هوش مصنوعی: هرگاه دختر باکرهای به دنیا نیاید، از نسل آدم تنها پسری برای تو باقی نمیماند.