غزل شمارهٔ ۷۸
هوش مصنوعی: این شعر از ملک حسن به بیان احساسات عمیق شاعر درباره جدایی، فقر، و دردهای زندگی میپردازد. شاعر میگوید که آشنایی دیگر معنایی ندارد و فاصلۀ میان دل و دستش نیز جدایی محسوب نمیشود. او به بحرانهای روحی خود اشاره میکند و میگوید در دنیای پر از غبار یادها، امید به روشنایی وجود ندارد. همچنین، از شکست نفس و عیبهای خود میگوید و ابراز میکند که در فقر، انتظار مرگ جز گدایی چیزی نیست. شاعر در انتها به اضطراب و ناتوانی خود اشاره میکند و به این نتیجه میرسد که حتی نشستن و آرامش نیز برای او دشوار است. این شعر بیانگر غم و اندوه عمیق شاعر است که در دنیای پر درد و رنج زندگی میکند.
به ملک حسن که فیضی ز آشنائی نیستدر آشنائی خورشید روشنائی نیست
هوش مصنوعی: در ملک خوشبختی و زیبایی، اگر دوستی و آشنا نیست، در شناخت و ارتباط با یکدیگر هم مانند خورشید، هیچ روشنی و نورانیتی وجود ندارد.
هر آنچه رفت ز دستم برون ز دل هم رفتمیان دست و دلم چون صدف جدائی نیست
هوش مصنوعی: هر چیزی که از دستم رفت، از قلبم نیز دور شد. میان دست و دلم مانند صدف جدایی وجود ندارد.
غبار خاطرم از شش جهت گرفته فروچو اخگرم سر و پروای خودنمائی نیست
هوش مصنوعی: دود یادهایم از همه سو میافتد و مثل ذرههای آتش، دیگر نگران خودنمایی نیستم.
به کشوری که فتد عکس تیرهروزی ماز آب و آینه امید روشنائی نیست
هوش مصنوعی: به کشوری که تصویر بدبختی و تیرهروزیم در آب و آینه منعکس میشود، هیچ امیدی به روشنی و روشنایی نیست.
مرا که شیوهٔ افتادگی هنر باشدشکست نفس بجز عیب خودستائی نیست
هوش مصنوعی: من که به هنر تواضع و افتادگی عادت کردهام، شکست نفس جز اینکه به عیب خودبزرگبینی اشاره داشته باشد، نیست.
ز درد فقر دلا غیرتی اگر داریمخواه مرگ که خواهش بجز گدائی نیست
هوش مصنوعی: اگر از درد فقر رنج میبری و غیرت داری، دیگر مرگ را نخواهی چون خواهشت تنها گدایی و درخواست چیزهای کوچک است.
به اضطراب گرفتارم آنقدر که قفسشکسته است و مرا فرصت رهائی نیست
هوش مصنوعی: به شدت مضطرب هستم، به اندازهای که قفس از هم پاشیده و من هیچ فرصتی برای آزاد شدن ندارم.
چو پا ز آبله پوشیدهای، برو بنشینکه ناقص است سلوک ار برهنه پائی نیست
هوش مصنوعی: زمانی که پاهایت را از آلودگی و رنج محافظت کردهای، بهتر است کمی استراحت کنی، چرا که مسیر راه و سلوک روحی ناقص و ناتمام خواهد بود اگر پیادهروی بدون توجه به شرایط و آمادگی باشد.
که را کلیم ستودم که بر سپهر نرفت؟هزار حیف که پروای خودستائی نیست
هوش مصنوعی: من به چه کسی باید افتخار کنم که در آسمان ستایشش نرود؟ افسوس که هیچکس نیست که خود را ستایش کند.