غزل شمارهٔ ۱۲۸
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به بیان احساسات عمیق خود میپردازد و از عشق و درد و جدایی سخن میگوید. او از زیباییهای معشوقهاش و عواطف ناشی از عشق گفتوگو میکند. شاعر احساس میکند که در آتش عشق و حسرت نسبت به معشوق خود سوخته است و موانع و جداییها باعث شده که نگرانی و درد در دلش فزونی یابد. او در پایان به این نکته اشاره میکند که در غیاب معشوق، هیچ درمانی برای دردش وجود ندارد و تنها یاد اوست که در دلش باقی مانده است.
هیچگه جوش سرشک از مژه ما کم نیستاینقدر آب سزاوار گل آدم نیست
هوش مصنوعی: هرگز اشک چشم ما کم نیست، این همه آب برای گل آدمی کمتر از آن چیزی است که شایستهاش باشد.
ما بنظاره پریشان و خرابیم از آنشانه از صحبت زلف تو چرا در هم نیست
هوش مصنوعی: ما به خاطر زیبایی و آشفتهحالیامان، از تماشای تو دچاریم. پس چرا وقتی از زلف تو صحبت میکنیم، این آشفتگی به هم نمیریزد؟
جرم مستان همه بر گردن خود می گیرددختر رز که جوانمرد چو او آدم نیست
هوش مصنوعی: دختر رز با شجاعت تمام، مسئولیت تمام خطاها و اشتباهات مستان را بر عهده میگیرد، زیرا مانند او مردانگی و فضیلت در کسی دیگر وجود ندارد.
همه از حسرت لعل لب او در تابندسنگ بر سینه زنان کیستکه چون خاتم نیست
هوش مصنوعی: همه به خاطر آرزو و حسرت زیبایی و جذابیت لبان او در عذاب و ناراحتیاند. سنگ به سینه میزنند و میگریند، اما او مانند خاتم، دور از دسترس و نایاب است.
نام او در همه دوری بزبانها بودستروشناس است زمی، شهرت جام از جم نیست
هوش مصنوعی: او در همه جا نامش بر زبانهاست و همه او را میشناسند. معروفیت او به خاطر جامی که از جم است، نیست.
بیرخت تنگدلی بسکه جهانرا بگرفتدر چمن عرصه گنجایش یک شبنم نیست
هوش مصنوعی: کمبود احساس و تنگدلی آنقدر در زندگی گسترش یافته است که در دنیای پر از زیبایی، حتی جایی برای یک شبنم کوچک هم نمانده است.
بسکه دلهای عزیزان ز نفاق از هم گشتهر کجا بزم شود روی دو کس با هم نیست
هوش مصنوعی: دلهای عزیزان به خاطر دورنگی و نفاق از یکدیگر فاصله گرفته است، به طوری که هر جا که جشن و شادمانی برپا شود، دو نفر که با هم رابطه دارند ممکن نیست به آرامی در کنار هم باشند.
چشم داغ تو بسی شور فتادست کلیمچون نباشد که بغیر از نمکش مرهم نیست
هوش مصنوعی: چشمان پرهیجان تو خیلی ناراحتی به وجود آورده، چون کلیم (موسى) میگوید هیچ چیز جز شوری اشک تو نمیتواند برای زخمهای من مرهمی باشد.