غزل شمارهٔ ۴۶۱
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از احساسات عمیق قلبی و رنجهای خود سخن میگوید. او از سوز و گداز دلش مینالد و در عین حال در جستجوی شادی و آرامش است. او در زندگی خود بین دوگانگیها سرگردان است؛ گاه غمگین و گاه امیدوار. شاعر به زهد ظاهری اشاره میکند و تضاد بین زندگی مجلل و زهد را نشان میدهد. او از تلاش برای آزاد کردن درد و رنجهایش و بیان آنچه در دل دارد صحبت میکند. در نهایت، او به زیبایی و زشتی در زندگی اشاره میکند و خود را به پروانهای تشبیه میکند که برای عشق میسوزد و به سمت شمع میرود.
بر رگ دل گاه ناخن گاه نشتر می زنمهر زمان بر ساز غم مضراب دیگر می زنم
هوش مصنوعی: گاهی با ناخن و گاهی با نشتر بر رگ دل خود میزنم و هر بار روی ساز غم نواختن دیگری را تجربه میکنم.
در لباس شید زاهد در حرم ره می روندمن درین میخانه بدنامم که ساغر می زنم
هوش مصنوعی: افرادی در لباس زهد و پرهیزگاری به مکانهای مذهبی میروند، اما من در این میخانهی بد نامی هستم که مشغول نوشیدن هستم.
عقده مکتوب ما را از گشادن بهره نیستاین گره بیهوده بر بال کبوتر می زنم
هوش مصنوعی: ما از نوشتن مشکلات و دلمشغولیهایمان به جایی نمیرسیم. این درد بیفایده را بر دوش کبوتر میگذارم، اما هیچ فایدهای ندارد.
جام چون لبریز شد دیگر نمی دارد صدابا دل پر درد حرف شکوه کمتر می زنم
هوش مصنوعی: وقتی لیوان پر میشود، دیگر صدایی نمیدهد. من هم با دل پر درد، حرفهای کمتری از شکایت میزنم.
گه گریبان می درم گه می شکافم سینه راجستجوئی می کنم خود را بهر در می زنم
هوش مصنوعی: گاهی در پی شراب هستم و گاهی سینهام را میشکافم تا خود را جستجو کنم و به در میکوبم.
می توان گاهی بمکتوبی مرا خورسند کردمن ز مردی داستان شکوه را سر می زنم
هوش مصنوعی: میتوانی با نوشتن نامهای مرا خوشحال کنی، زیرا من از مردانگی و داستانهای شکوهمند یاد میکنم.
تازه می گردد دلم هرگاه آهی می کشمهر نفس کز دل کشم دامن بر اخگر می زنم
هوش مصنوعی: هر بار که آهی از دل میکشم، دلم تازه و شاداب میشود. هر نفسی که از دل برمیآید، مانند برداشتن دامن بر روی خاکستر است.
خودنمائی شیوه من نیست، چون دیوار باغگل بدامن دارم اما خار بر سر می زنم
هوش مصنوعی: من اهل خودنمایی نیستم، چون در دل باغی که گلها دارد، شاید خارهایی هم وجود داشته باشد که بر سرم بزنند.
عاقبت بر شمع رویش می زنم خود را کلیممنکه چون پروانه ام خود را برین در می زنم
هوش مصنوعی: در نهایت به شمع وجودش نزدیک میشوم و خودم را معرفی میکنم، زیرا مانند پروانهای هستم که برای دیدن نور او، به این در میزنم.