غزل شمارهٔ ۴۷۲
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از درد و رنج خود سخن میگوید و بیان میکند که چگونه غم و اندوه او را در بر گرفته است. او به بیکسی و ناامیدیاش اشاره میکند و حتی از ارتباط با دیگران نیز خجالت میکشد. شاعر احساس میکند که در زندگی به یک شمع بینور تبدیل شده و نمیتواند به وصل محبوبش دست یابد. همچنین اشاره میکند که آرزوهایش در حال از بین رفتن است و در دنیای پر از ناخوشی، شادابی و آسایش را نمیتواند تجربه کند. او از بیحسی و ناتوانی خود در ابراز احساسات سخن میگوید و در نهایت به حس ناامیدی و بیپناهی خود در این دنیا اشاره میکند.
همچو عینک سر نگردد راست از پشت غممهمچنان حرص نظربازی فزاید هر دمم
هوش مصنوعی: چشمم نمیتواند به درستی از پشت غمهایم نگاه کند و همچنان هر لحظه حرص و ولع برای تماشای دیگران در من بیشتر میشود.
از ادای خارج هر کس خجالت می کشمبا کمال بیدماغی من وکیل عالمم
هوش مصنوعی: من از رفتارهای نابجا و نادرست دیگران شرمندهام، اما با این حال با افتخار اعلام میکنم که نمایندهای از علم و دانش هستم.
من بمردن همدم از ضعف خمار افتاده امباید آوردن ز جام آئینه در پیش دمم
هوش مصنوعی: من در حالتی از ضعف و نشئگی به سر میبرم و حتی در آستانه مرگ قرار دارم. باید کسی بیاید و جامی از آینه را در برابر من بگذارد تا بتوانم به خودم نگاه کنم.
تیره بختی بیش ازین نبود که در بزم جهانشمعم اما خلوت وصل ترا نامحرمم
هوش مصنوعی: سرنوشت تلخی ندارم جز این که در میان جمع و شادیهای زندگی مانند شمعی میدرخشم، ولی در تنهایی وصال تو، بیخبر و نامحرم هستم.
آن نمکهائیکه دیگ آرزو در کار داشتروزگار از شوربختی می کند در مرهمم
هوش مصنوعی: آرزوهایی که در دل داشتم، حالا به خاطر بدشانسی و تلخی روزگار، به درد و رنج بدل شدهاند و به من آرامش نمیدهند.
از کریمان هیچگه روی طلب نبود مراگر زسنگ خاره باشد روی همچون ماتمم
هوش مصنوعی: از افراد مهربان هیچ نیازی به طلب وجود ندارد برای من، حتی اگر ظاهرم مانند یک سنگ زبر و خشن باشد.
خلعت آسایشی می خواستم از چرخ، گفتاز کجا آورده ام خود در لباس خاتمم
هوش مصنوعی: خواسته بودم که آسایشی از زندگی و مقدرات بگیرم، اما چرخ و زمانه گفت که من هم خودم از کجا چنین چیزی آوردهام، در حالی که هنوز در لباس خودم هستم.
تا نفس باقیست ضبط گریه ام مقدور نیستشیشه ام، بی اشک از دل برنمی آید دمم
هوش مصنوعی: تا وقتی که زندگی هست، نمیتوانم بغض و گریهام را کنترل کنم. نمیتوانم بدون اشک از دل خود نفس بکشم.
از سبکروحی خود خوارم درین گلشن کلیمهمچو شبنم هر گلی بردارد از دست کمم
هوش مصنوعی: من از لطافت روح خود در این باغ احساس حقارت میکنم، مثل شبنمی که هر گلی را از دستان کمارزشش میچید.