تناجی
سلطان باهو

شمارهٔ ۷

کارها این مشکل است این کارهازارها باید دل خود زارها
تا زمین دل نگردد لایقشکی برآید از گلی گلزارها
دل ز دستم رفت جانم شد خرابتار زلفش چونکه دیدم مارها
بر مراد کس نه گردد هیچ چیزتا چه سازند عاشقان بیچارها
یار باید جان فدا خود کرد نیستغیر جان دادن ندیدم چارها