شمارهٔ ۳۸۰
هوش مصنوعی: شاعر به فرزند اعز محمد میگوید که آیا دوباره او را خواهد دید. او از غم و اندوهی که در دل دارد، چون لالهای که در خون غرق شده، سخن میگوید و همچون بنفشه با زانو بر سر، به اندیشه و تأمل میپردازد.
فرزند اعز محمد ای جان پدرآیا بود اینکه بینمت بار دگر
هوش مصنوعی: پسر عزیز محمد، ای جان پدر! آیا این امکان وجود دارد که دوباره تو را ببینم؟
غرقم ز غمت چو لاله در خون جگروز فکر بنفشه وار زانو بر سر
هوش مصنوعی: من به خاطر غم تو چنان غرق در درد و اندوه هستم که مانند لالهای در خون جگر نشستهام و از فکر و اندیشه، به مانند بنفشهای، زانو به زمین زدهام و سرم را بر دست گرفتهام.