شمارهٔ ۹۲
در این شعر که به شیوهٔ وقوع سروده شده است، معشوقِ وحشی، گرفتار عشقِ کسی شده است و بیتابی میکند.
مینماید چند روزی شد که آزاریت هستغالبا دل در کف چون خود ستمکاریت هست
گویا چند روزی میشود که دچار رنجی هستی. ظاهراً عاشق یک ستمکار مانند خودت شده ای.
چونی از شاخ گلت رنگی و بویی میرسدیا به این خوش میکنی خاطر که گلزاریت هست
چگونه ای؟ آیا میان تو و یار گلاندامت وصالی میافتد، یا دلت را به تفرج در باغ و گلزار خوش می کنی؟
در گلستانی چو شاخ گل نمیجنبی ز جامیتوان دانست کاندر پای دل خاریت هست
در گلستان هستی ولی مانند گلهای دیگر جنبش و نشاط نداری، معلوم است که از کسی به تو ستمی رسیده است.
عشقبازان رازداران همند از من مپوشهمچو من بیعزتی یا قدر و مقداریت هست
ما هر دو عاشقیم و عاشقان رازدار یکدیگرند؛ پس چیزی را از من پنهان نکن. آیا معشوقت تو را مانند من خوار میدارد یا برای تو ارزش و اعتباری قائل است؟
در طلسم دوستی کاندر تواش تأثیر نیستنسخهها دارم اشارت کن اگر کاریت هست
نسخه هایی از طلسم عشق دارم که در تو تأثیری نکرد، ولی اگر میتواند به تو کمکی بکند (تا دل یارت را نرم کنی) به من بگو تا طلسم را به کار بیندازم.
چاره خود کن اگر بیچاره سوزی همچو تستوای بر جان تو گر مانند تو یاریت هست
اگر معشوق تو مانند خودت جفاکار و ظالم است، پس فکری به حال خود بکن چون سخت گرفتار شدهای.
بار حرمان برنتابد خاطر نازک دلانعمر من بر جان وحشی نه اگر باریت هست
انسان های زودرنجی مانند تو، تحمل بار حرمان را ندارند. ای عمر من! اگر باری بر دوش تو است، آن را بر جان «وحشی» بگذار.