شمارهٔ ۱۱۷
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر longing دارد برای عشق واقعی که وجودش را از او بگیرد و او را به بیخودی برساند. او به سوختگی و درد و رنجی که در زندگی متحمل شدهاند اشاره میکند و میگوید که هیچ چیز در زندگیاش باقی نمانده است که بتواند از او برباید. همچنین از سردی و بیحالی زندگی شکایت کرده و به این مساله میپردازد که در دوزخ هم نمیتواند چیزی را از دست بدهد. شاعر در نهایت به این موضوع اشاره میکند که از نظر او، بر سر راهش چیز ارزشمندی برای از دست دادن ندارد.
باده کو تا خرد، این دعوی بیجا ببَردبیخودی آید و ننگ خودی از ما ببرد
آن باده کجاست که خِرَد–این مدعی بیجا–را از میان
ببرد؛ ما را بی خویشتن سازد و ننگ خود بودن را از ما بگیرد.
خانه آتش زدگانیم ستم گو میتازآنچه اندوخته باشیم به یغما ببرد
هوش مصنوعی: ما در خانهای زندگی میکنیم که به آتش کشیده شده است و ستم بر ما میتازد، هر آنچه را که با زحمت جمع کردهایم، به راحتی از ما میگیرد.
شاخ خشکیم به ما سردی عالم چه کندپیش ما برگ و بری نیست که سرما ببرد
هوش مصنوعی: ما مثل یک شاخ خشک شده هستیم که سرما و سردی دنیا برایمان بیاثر است. در مقابل ما نه برگ و باری وجود دارد که سرما را احساس کند و نه چیزی که ما را تحت تأثیر قرار دهد.
دوزخ جور برافروز که من تاقوکمنشنیدم که مرا اخگری از جا ببرد
هوش مصنوعی: آتش جهنم را برافروز، زیرا من هرگز نشنیدم که آتش، کسی را از جایش براند.
جرعهٔ پیر خرابات بر آن رند، حرامکه به پیش دگری دست تمنا ببرد
هوش مصنوعی: نوشیدن می به دست آن آدم دورو و ریاکار ممنوع است، چرا که او هیچگاه نباید نزد دیگری به خواهش و درخواست بپردازد.
وحشی از رهزن ایام چه اندیشه کنیما چه داریم که از ما نبرد یا ببرد
هوش مصنوعی: وحشی، تو چرا دربارهی دزدان زمان فکر میکنی؟ ما چه چیزی داریم که آنها بخواهند از ما ببرند یا بربایند؟