شمارهٔ ۱۳۹
هوش مصنوعی: شاعر در این بیتها از درد و غم فراق محبوبش سخن میگوید. او مانند شمعی در شب میسوزد و همواره گریه میکند، زیرا یاد محبوبش بر زبانش جاری است. آتش دلش در میان مردم روشن شده و اشکهایش مانند خون جاری میشوند. با وجود امیدواری به محبت او، نمیتواند از خوی او احساس ایمنی کند. شاعر به اندازه درد و رنجی که متحمل شده اشاره میکند و میگوید اگر نه اینکه شرایط اینچنین بوده، هرگز این اندازه ناله نمیکرد. در پایان، او از سوختن قلمش به خاطر غزلهایش خبر میدهد و بیان میکند که این احساسات عمیق از آتش درونش ناشی شده است.
چو شمع شب همه شب سوز و گریه زانم بودکه سرگذشت فراق تو بر زبانم بود
هوش مصنوعی: مثل شمع در شب، همه شب در حال سوختن و گریه بودم، چون داستان جدایی تو بر زبانم جاری بود.
شد آتش جگرم پیش مردمان روشنز خون گرم که در چشم خونفشانم بود
هوش مصنوعی: آتش دل من در برابر مردم روشن شده است، چون خون گرم من در چشمان پر از اشک من است.
به التفات تو دارم امیدواریهاولی ز خوی تو ایمن نمیتوانم بود
هوش مصنوعی: من به توجه و محبت تو امید دارم، اما از طبیعت و ویژگیهای خودت نمیتوانم احساس امنیت کنم.
ستم گذشته ز اندازه ورنه کی با توکدام روز دگر اینقدر فغانم بود
هوش مصنوعی: اگر ظلمی که به من شده است به حد و اندازه نبود، دیگر چه روزی بود که اینقدر از درد و ناراحتی بگریم؟
زبان خامهٔ من سوخت زین غزل وحشیمگر زبانهای از آتش نهانم بود
هوش مصنوعی: من به خاطر این غزل شگفتانگیز، قلمم از زبانم جان سپرد. شاید در درونم شعلهای از آتش وجود دارد.