شمارهٔ ۱۴۶
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به جستجوی یاری دلسوز و غمخوار میپردازد و ابراز میکند که غمهای زیادی در دل دارد، اما یار و همراهی که بتواند غمش را کاهش دهد، پیدا نمیشود. او از روشنی چشمان محبوبش یاد میکند و از کمبود آن نور در زندگیاش شکایت دارد. دلی پر درد دارد که از داغها رنج میبرد و مرهمی برای تسکین دردش نیافته است. او به زخمهای عاشقانهاش اشاره میکند و میپرسد که آن خار، که منشأ زخمهایش است، کجاست. شاعر به تلخیهای عشق و ارتباطات اشاره کرده و میگوید که در دایره دوستانش، غریبهای وجود ندارد، اما همچنان از نبود روابط واقعی و عمیق رنج میبرد. در نهایت، او حس میکند که در دام غم عشق گرفتار شده است و کسی نیست که از حال او بپرسد.
یار باید که غم یار خورد یار کجاستغم دل هست فراوان دل غمخوار کجاست
هوش مصنوعی: محبوب باید کسی باشد که در غم دیگران سهیم شود. اما او کجاست که دل پر از غم دارم؟ کسی که دلش برای دیگران بتپد و نگران حال آنها باشد، کجاست؟
ماه من روشنی دیده ی بیدار منستیا رب آن روشنی دیده ی بیدار کجاست
هوش مصنوعی: ماه من نوری است که چشم بیدار من را روشن میکند، اما خدایا آن نور کجاست؟
دلم افگار شد از داغ و بمرهم نرسیدسوختم مرهم داغ دل افگار کجاست
هوش مصنوعی: دل من از غم و درد درونم بسیار ناراحت و بیقرار است و هیچ کس نیامده است تا ضامن آرامش و التیام بخش دل شکستهام باشد. سوختم و دردم را کسی نمیبیند؛ پس مرهم این درد کجاست؟
زخم خاریست مرا در دل از آن غنچه ی گلخون روانست و عیان نیست که آن خار کجاست
هوش مصنوعی: زخمی که از خار گل در دل من نشسته، باعث میشود که خونم بریزد، ولی نمیدانم آن خار دقیقاً کجاست.
نرگس از چشم تو مردم کشی آموخت ولیچشم او را مژه و غمزه ی خونخوار کجاست
هوش مصنوعی: نرگس از نگاه تو چگونگی کشتن را یاد گرفت، اما کجاست آن مژه و نازکدلی که بتواند با زیبایی و فریبایی خود دیگران را مجذوب کند؟
زهر چشم و سخن تلخ ز اندازه گذشتآن شکر خنده و شیرینی گفتار کجاست
هوش مصنوعی: به خاطر زهرآلود بودن نگاه و تلخی کلام، هیچ نشانی از شادی و شیرینی در سخن اش وجود ندارد.
نیست در حلقه ی مستان تو بیگانه کسیهمه یارند درین دایره اغیار کجاست
هوش مصنوعی: در جمع مستان، هیچ بیگانهای وجود ندارد و همه در این دایره دوستان هستند. پس چرا باید غریبهای در میان باشد؟
شد گرفتار فغانی بکمند غم عشقکس نپرسید که آن صید گرفتار کجاست
هوش مصنوعی: در میانهی درد و غم عشق، دلم به شدت نگران شده و هیچکس از حال و روز من، که گرفتار این عشق شدهام، خبر نمیگیرد و نمیپرسد کجا هستم و در چه وضعیتی به سر میبرم.