تناجی
بابافغانی شیرازی

شمارهٔ ۲۴۴

می خورده خنده بر من ناشاد می کندآن ترک مست بین که چه بیداد می کند
دارم چنان خیال که پندارم این زماندارد به دست جام و مرا یاد می کند
عاشق چو مور در ته پا رفت و او همانگلگشت با بتان پریزاد می کند
شوخی که در سرش هوس مطربست و میکی گوش بر نصیحت استاد می کند
داغی به جان سوخته ام تازه می شوددر بزم هر ترانه که بنیاد می کند
آتش بخرمنم زد و سر داد همچو صیداکنون که داغ کرد چه آزاد می کند
با هر کسی مگوی فغانی که عاشقماین حال خود ز طور تو فریاد می کند