شمارهٔ ۴۴۴
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از دلتنگی و ناراحتی خود میگوید و بیان میکند که حتی در لحظات شادی هم نمیتواند لبخند بزند، زیرا غم او را آزار میدهد. او از شکایت و درد دلش صحبت میکند که مانند آتش در دلش شعلهور است و به خاطر دل شکستهاش شبها آه میکشد. شاعر به هوس وصال معشوق و زیبایی او اشاره میکند و میگوید که اگر معشوق در دسترس نباشد، او نمیتواند به خوبی خیالپردازی کند. همچنین به عذابی که در اثر جدایی احساس میکند اشاره دارد و میگوید حتی در مرگ هم آتش عشق از جانش نمیرود. در نهایت، به فراق از معشوق و تلاش برای رسیدن به او پرداخته و درگیریهای درونیش را توصیف میکند.
منم دل پریشان چه در طرب گشایمچو غمت نمی گذارد که بخنده لب گشایم
هوش مصنوعی: من دل نگران و ناراحت دارم و حتی وقتی خوشحالم، نمیتوانم لبخند بزنم چون یاد تو مانع از این کار میشود.
حذر از شکایت من که بود تمام آتشز دل شکسته آهی که بنیم شب گشایم
هوش مصنوعی: از شکایت من بپرهیز که شعلهای آتشین از دل شکستهام برخاسته است، آهی که در شب میگشایم.
هوس وصال ان لب چه کنی بگفت شیرینمنم آنکه چشم موری بچنین رطب گشایم
هوش مصنوعی: دوست عزیز، زمانی که به یاد وصال آن لب میافتم، شیرینم میگوید من همان کسی هستم که با چشمانم میتوانم میوهای شیرین و خوشمزه مانند خرما را باز کنم و تو را به آن دعوت کنم.
تو میان دهی وگرنه بخیال در نگنجدکه چنان کمر که دانی من بی ادب گشایم
هوش مصنوعی: اگر تو در میان قبیلهای، در غیر این صورت نمیتوان به تصور آورد که من چقدر بیادبانه کمر را باز میکنم.
چو بمرگم آتش او نرود ز جان شیرینچه زبان به تلخ گفتن بعذاب تب گشایم
هوش مصنوعی: وقتی که بمیرم، عشق و محبت از وجودم نمیرود. حتی اگر بخواهم به تلخی سخن بگویم، نمیتوانم به عذاب و رنج دچار شوم.
به غزال خویش گاهی برسم که چون فغانیقدم رمیده از خود بره طلب گشایم
هوش مصنوعی: گاهی به غزال خود نزدیک میشوم، به طوری که مانند فغانی، قدمهایم از خودم دور میشود و خواستهام را ابراز میکنم.