شمارهٔ ۴۴۸
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از عشق و تاثیرات آن بر زندگیاش سخن میگوید. او به معشوقش اشاره میکند که چگونه با زیبایی و جذابیتش او را مجذوب کرده و بارها او را در آتش عشق فرو برده است. شاعر از درد و رنجی که معشوق به او میدهد صحبت میکند و به بازیهایی که میان آنها اتفاق میافتد اشاره میکند. همچنین از احساس بیهویتیاش در میان دیگران میگوید و اینکه هیچ چیز نمیتواند غبار ناشی از جنگ و جدلهای زندگیاش را پاک کند. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که عشق، او را به موقعیتهای سخت و ناپسند میکشاند و او را در معرض طعنه و رسوایی قرار میدهد.
نمودی روی گرم خویش و عاشق ساختی بازمچه کردی شمع من، در آتشی انداختی بازم
هوش مصنوعی: تو با نمای زیبای خود، مرا عاشق کردی و حالا نمیدانم چه کار کردی که همچون شمعی، دوباره در آتش سوزانده شدم.
چه جولان بود یارب این که از پیشم چو بگذشتیبه کینم گرم کردی رخش و بر سر تاختی بازم
هوش مصنوعی: ای کاش بدانم چه حال و هوایی داشتی وقتی که از پیش من گذشتی؛ احساساتم را به شدت تحت تاثیر قرار دادی و با شجاعت به جلو به سمت من آمدی.
دو روزی برده بودی از بلا و آفتم بیرونبه یک بازی آن شوخ بلا درباختی بازم
هوش مصنوعی: مدتی کوتاه از مشکلات و سختیها رهایی یافته بودی، اما به یک حرکت ناپخته و نادانی، دوباره دچار آن بلاها شدی و باختی.
پی سوز رقیبان گرم کردی مهر خود با منبه شوخی در تنور دیگران انداختی بازم
هوش مصنوعی: تو به خاطر حسادت دشمنانت، محبت خود را نسبت به من به طعنه و شوخی در میان دیگران قرار دادی، اما دوباره به یاد من افتادی.
چنان از حال خویشم بردی ای بیگانهوَش بیرونکه در خیل اسیران دیدی و نشناختی بازم
هوش مصنوعی: تو به قدری من را از خود بیخود کردی، ای غریبه، که حتی وقتی در میان گروهی از اسیران بودی، نتوانستی مرا بشناسی و بازگردانی.
غبار من ز میدان بلا یک ذره ننشیندبه جولان رفتی ای ترک و علم افراختی بازم
هوش مصنوعی: غبار من از میدان سختی و بلا هیچ زمانی برطرف نمیشود. ای ترک، تو به میدان دلاوری رفتی و پرچم را بلند کردی، دوباره بازگرد.
فغانی رسته بودم چندگاه از طعن بدگویاندرین سودا درآوردی و رسوا ساختی بازم
هوش مصنوعی: چند وقتی از انتقادات بدگویان دور شده بودم، اما تو دوباره من را به این موضوع کشاندی و رسوا کردی.