شمارهٔ ۲۵۰
هوش مصنوعی: این شعر دربارهی عشق و دلبستگی عمیق شاعر به معشوقش است. شاعر از زیبایی زلف معشوق سخن میگوید که او را در بند میکشد و به یادآوری این زیبایی، دلش به درد میآید. در حالی که او و سایر دردمندان در عشق رنج میبرند، معشوقشان همچنان بیتوجه و بازیگوش، از آنها فاصله میگیرد. شاعر به سادگی میگوید که هر بار که به فکر زلف معشوقش میافتد، میداند که این اندیشه به او درد و اندوه بیشتری میآورد. بهطور کلی، این شعر بیانگر احساسات عمیق و پرمشغلهی شاعر در عشق است و نشاندهندهی کشش غیرقابلاجتناب دل به سوی معشوق میباشد.
هرشبی زلفش مرا در بند سودا میکشدلیک آن بدعهد را خاطر دگر جا میکشد
هوش مصنوعی: هر شب موهای او، مرا در حسرت و اندوه گرفتار میکند، اما او بیوفا، ذهنش به جای دیگری مشغول است.
ما ز گریه غرق آب دیده گشتیم و هنوزهمچو سرو آن شوخ هردم دامن از ما میکشد
هوش مصنوعی: ما از شدت گریه چشمانمان پر از آب شده و هنوز هم مانند سرو، آن معشوق خوشعکس لحظه به لحظه از ما فاصله میگیرد.
دردمندان را ز رنج دل کشیدن چاره نیستتا به انگیز بلا آن سرو بالا میکشد
هوش مصنوعی: افرادی که در درد و رنج هستند، راهی جز تحمل سختیها ندارند تا زمانی که مصیبت یا بلا، آن درخت بلند و سرزنده را سرپا نگه دارد.
من همان ساعت که فکر زلف او کردم به خویشگفتم این اندیشه روزی سر به سودا میکشد
هوش مصنوعی: همان زمانی که به زلف او فکر کردم، به خودم گفتم این فکر روزی مرا به خیال و سودا خواهد برد.
با خیال سروِ قدش چون خیالی هر نفسبیدلان را گوشهٔ خاطر به صحرا میکشد
هوش مصنوعی: با خیال قد بلندی او، هر لحظه دلشکستگان را به یاد و یادآوری دلنشینی میبرد که در صحرا سپری میشود.