شمارهٔ ۵۳۶
هوش مصنوعی: این شعر بیانگر احساسات عمیق عشق و longing است. شاعر به تمایل به حیات ابدی و عشق از طریق معشوق خود اشاره میکند و میگوید که دیدن او از دور برایش کافی است. او از درد دل خود به خاطر دوری از معشوق صحبت میکند و به مقایسه آن با دل مرغی در قفس میپردازد. همچنین از ساقی میخواهد که اگر جرعهای به او بدهد، این کار را لطفی بزرگ بداند و به عشق به آن پیر مغان اشاره میکند که تنها او میتواند بدون طلب چیزی به او بدهد. در نهایت، شاعر از تنهایی و غم دل در این دنیای طوفانی سخن میگوید و ابراز ناامیدی میکند.
مرا حیات ابد از لبت هوس باشدکه می گر آب حیات است یک نفس باشد
هوش مصنوعی: حیات جاودان من تنها به لطف توست، چرا که یک لحظه از لبهای تو به اندازه آب حیات ارزشمند است.
بزیر تیغ تو ای شوخ در صف عشاقکسی که پیش نیامد همیشه پس باشد
هوش مصنوعی: ای شیرینزبان، تو که همه عاشقان را تحت تأثیر خود قرار دادهای، هر کس که نتواند خود را به تو نزدیک کند، همواره در پسزمینه خواهد ماند.
تو آفتابی و با ذره کی شوی نزدیکمرا ز دور همین دیدن تو بس باشد
هوش مصنوعی: تو مانند آفتابی و چطور ممکن است که با یک ذره نزدیک من شوی؟ همین که تو را از دور میبینم، برای من کافی است.
دلم به سینه صد چاک بی تو محزون استحزین بود دل مرغی که در قفس باشد
هوش مصنوعی: دل من از نبود تو بسیار پریشان است، مانند دلی که یک پرنده در قفس رو به ناامیدی دارد.
ببخش ساقی اگر جرعه یی دهد دستتکه غایت کرم است آنچه دسترس باشد
هوش مصنوعی: ساقی عزیز، اگر کمی از شراب به دستت دهم، این بزرگترین لطف و generosity من است، زیرا تنها همین مقدار در دسترس من است.
بغیر پیر مغان از که التماس کنمکه بی طلب ندهد آنچه ملتمس باشد
هوش مصنوعی: جز از پیر مغان، از کسی کمک نمیطلبم، چرا که اوست که بیهیچ خواستهای، آنچه را که نیاز دارم به من خواهد داد.
بکوی دوست ز طوفان گریه اهلیکسی نماند و گر ماند تا چه کس باشد
هوش مصنوعی: در مسیر عشق و دوستی، به قدری ناراحتی و اندوه وجود دارد که گویی هیچ کسی توان تحمل آن را ندارد، و اگر هم کسی باقی مانده باشد، معلوم نیست که او چه کسی است.