شمارهٔ ۷۱۰
هوش مصنوعی: شاعر از آرزوی همنفسی با معشوق سخن میگوید و بیان میکند که هر جا عشق و همنفسی وجود داشته، او دشمنی را احساس کرده است. دل او مانند شمعی میسوزد و در تلاش برای درمان این درد، به نتیجهای نمیرسد. فکر و اندیشه درباره معشوق بارها به دل او سر زده و در نهایت این عشق تبدیل به بار سنگینی شده است. دیگران نیز گمان میکنند که او در آتش عشق سوخته است و در نهایت شاعر به تنهایی و دلسوختگی خود اشاره میکند و خود را در میان آتش احساسات میبیند.
تا تورا آرزوی همنفسی با من شدهر کجا همنفسی بود بمن دشمن شد
هوش مصنوعی: وقتی آرزو کردم که همدمی داشته باشم که تو باشی، هر جا که کسی به من نزدیک شد، حس کردم او دشمن من است.
در علاج دل بیمار که چونشمع بسوختسعی بسیار نمودیم و دوا کشتن شد
هوش مصنوعی: به دنبال درمان دل دردمندی بودیم که مانند شمع در حال سوختن بود، تلاشهای زیادی انجام دادیم اما نتیجهای جز نابودی به همراه نداشت.
بسکه اندیشه خالت ز دل من سر زدآخر این تخم بلا در دل من خرمن شد
هوش مصنوعی: خیلی به یاد تو فکر کردهام تا جایی که این فکرها به دغدغهای بزرگ در دلم تبدیل شده است.
خلق را دوش گمان شد که مرا خانه بسوختبسکه دود از جگر سوخته بر روزن شد
هوش مصنوعی: مردم فکر کردند که دیروز خانهام را آتش زدهاند، زیرا آنقدر از دلم دردی کشیدم که دودی از جان سوختهام به بیرون بلند شد.
نیکبختان همه در گلشن مقصود شدنداهلی سوخته دل بود که در گلخن شد
هوش مصنوعی: خوشبختان همه در باغ آرزوها به کمال رسیدند، اما تنها کسی که دچار سوختگی و درد است، همانی است که در آتش گرفتار شده است.