شمارهٔ ۹۹۹
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از درد و رنج خود سخن میگوید و میگوید که سالهاست در کنار دیگر دردکشیدگان بوده است. او اشاره میکند که تغییر چندانی نکرده و همچنان به همان حالت قبلی باقی مانده است. او با پیر مغان (نماد حکمت و تجربه) عهد کرده که به خدمت رندان (افراد خوشگذران) بپردازد. همچنین از خضر (نماد زندگی و بقا) کمک میخواهد تا او را به چشمه حیات برساند. در پایان، از زخم نهانی در دلش سخن میگوید که به خاطر ظلمی است، و امیدوار است روزی بتواند آن را بروز دهد، اگر زنده بماند.
دور از درت به تیغ نه از بهر جان شدماندیشه از ملال تو کردم از آن شدم
هوش مصنوعی: دور از در تو به خاطر عشق و نه برای حفظ جانم، به تیغ (زخمی شدن) تن دادهام و به خاطر غم و اندوه تو، به فکر و اندیشه افتادهام.
پایم ندید رفتن ازان در چو راندی امگویی گداختم همه تن تا روان شدم
هوش مصنوعی: وقتی چشمم از در خروجی دور شد و رفتن را ندیدم، گویی تمام وجودم را در آتش گذاشتهای و شعلهور شدم.
بس در پی وصال تو میگشتم و نشداکنون تو دست گیر که من ناتوان شدم
هوش مصنوعی: من مدتها برای رسیدن به تو تلاش کردم و موفق نشدم. حالا که خسته و ناتوان شدهام، به یاریام بیا.
چندان براهت آمده ام دمبدم که دیمیآمدی تو من ز خجالت نهان شدم
هوش مصنوعی: من به اندازهای به دنبال تو آمدهام که هر لحظه در فکر تو هستم، و زمانی که تو میآمدی، من به دلیل شرمندگیام پنهان میشدم.
دیدم هلاک خویش چو اهلی بچشم خویشاول نظر که صید تو نا مهربان شدم
هوش مصنوعی: دیدم که به خاطر عشق و دلباختگی، دچار آسیب و زوال شدم. در نخستین نگاه به تو، مثل صید جدیدی که به دام افتاده، متوجه شدم که تو با من بیمحبت هستی.