بخش ۱۶ - عتاب کردن شمع پروانه را
هوش مصنوعی: شمع در واکنش به سخنان بیپایه و بیهوده شخصی، با تندی و طعنه به او میگوید که چه چیزی از این هرزهگویی به دست میآورد. او به او هشدار میدهد که اگر غیرت او شعلهور شود، به راحتی میتواند او و امثال او را بسوزاند. شمع به طعنه اشاره میکند که وجود او به اندازه برگی از گیاهی بیارزش است و با این حال میفهمد که این شخص در پی دوستی با اوست. شمع هشدار میدهد که تلاش برای نزدیک شدن به او فقط به درد و التهاب منجر میشود و او به کسایی که به او نزدیک میشوند، هیچ رحمی نمیکند.
شمع تأکید میکند که هر تلاشی برای عشق و وصال اگر بدون ظرفیت و درک بهجا باشد، بیفایده است. او از داستان فرهاد و شیرین مثال میآورد که تلاشهای فرهاد برای عشق شکرگزاری نداشت و زندگیاش را به باد داد. در نهایت، شمع به او میگوید که بهتر است دیگر به نزدیک شدن به او فکر نکند، زیرا این تنها به ضرر خودش خواهد بود.
چو بشنید این حکایت شمع آشفتزبان طعن بگشا و بدو گفت
هوش مصنوعی: وقتی شمع این داستان را شنید، ناراحت شد و زبان به انتقاد گشود و به او گفت.
که ای دیوانه چندین هرزه گوییبه تیغ من هلاک خود چه جویی
هوش مصنوعی: ای دیوانه، چرا اینقدر بیمورد حرف میزنی؟ با این کار خودت را به دام میاندازی و به تیغ من آسیب میزنی.
چو برق غیرتم آتش فروزدهزاران چون تو در یکدم بسوزد
هوش مصنوعی: اگر غیرتم به خروش بیفتد، مانند آتشی که با برق میسوزد، هزاران مثل تو در یک لحظه نابود میشوند.
سموم قهر من گر بر تو تازدتنت را سوزد و جانت گدازد
هوش مصنوعی: اگر خشم من بر تو ببارد، تن تو را خواهد سوزاند و جانت را خواهد سوزاند.
بسی همچون تو بر رویم نظر دوختخیال وصل پخت و عاقبت سوخت
هوش مصنوعی: بسیاری مانند تو به من نگاه کردند و در خیال وصل تو غرق شدند و در نهایت، از شدت عشق آتشین شدند.
چو تو هر کس که در بزم من افتادمگر خاکسترش بیرون برد باد
هوش مصنوعی: هر کسی که به مهمانی من وارد شود، مانند خاکستر است که باد آن را به بیرون میبرد و تاثیری از خود به جا نمیگذارد.
وجودت پیش من برگ گیاهی استو گر سوزی که بر من برگ کاهی است
هوش مصنوعی: وجود تو برای من همچون یک برگ گیاه است و اگر هم آتشی بر من بزند، اثرش مانند سوزی بر روی یک برگ معمولی خواهد بود.
به نسبت با تو ما را الفتی نیستگدا باشبچراغش نسبتی نیست
هوش مصنوعی: ما نسبت به تو هیچ نزدیکی و دوستی نداریم، همانطور که گدا هیچ نسبتی با چراغ شب ندارد.
مجو زنهار از من مهربانیندارد زینهار آتش تو دانی
هوش مصنوعی: مراقب باش که از من توقع محبت نداشته باش، زیرا آتش در دل من وجود دارد که میتواند شعلهور شود.
قرینم گر شوی سوزی زتابمکه تو چون کوکبی من آفتابم
هوش مصنوعی: اگر تو به من نزدیک شوی، مانند سوزشی وجودت را میگیرد، زیرا تو مانند ستارهای درخشان هستی و من همانند خورشید میدرخشم.
چرا با وصل من چندین شتابیکه چون یابی مرا خود را نیابی
هوش مصنوعی: چرا وقتی که به من میرسی اینقدر عجله میکنی که خودت را فراموش میکنی و فقط به فکر من هستی؟
همان بهتر که گرد من نگردیتو در جان باختن هر چه فردی
هوش مصنوعی: بهتر است که دور من نگردی و در مرگ و فدای افراد دیگر قرار نگیری.
چو خود در ورطه بیم هلاکماگر سوزی و گر میری چه باکم
هوش مصنوعی: اگر خودم در خطر هلاکت باشم، چه اهمیتی دارد اگر بسوزم یا بمیرم.
ز نخل قامتم فیضی نه بینیبجز داغ دل از من گل نچینی
هوش مصنوعی: من به قدری بلندای قامتم را دارم که نمیتوانی جز داغ دل من چیزی از من ببینی، و از من هیچ گلی نمیتوانی بچینی.
سر خود خواهی آخر داد بر بادکه بر جای بلندت دیده افتاد
هوش مصنوعی: اگر به خاطر خودخواهی و خودپسندیات عمل کنی، در نهایت همه چیز را از دست خواهی داد؛ زیرا کسی به تو توجه خواهد کرد که در موقعیت بالاتری قرار دارد.
مجو زا وصلم ای ناپخته کامیمسوز از پختن سودای خامی
هوش مصنوعی: از عواطف و احساسات نابخردانه کنارهگیری کن، چرا که آتش عشق نابلدانت میتواند تو را بسوزاند و به دردسر بیندازد.
کسی کز شاخ گل کوته شدش دستنچید از وی گلی هر چند برجست
هوش مصنوعی: کسی که از گل به خاطر کوتاه بودنش دست نکشد و آن را نچیده باشد، هرچند زیبایی خاصی در آن گل وجود داشته باشد، نمیتواند از آن بهرهمند شود.
چو نتوان کارها بی دسترس کردبقدر دسترس باید هوس کرد
هوش مصنوعی: اگر نتوانی به کارها دسترسی پیدا کنی، باید آرزوهایت را بر اساس همان دسترسیهایی که داری محدود کنی.
به سودای لب شیرین چو فرهادنباید جان شیرین داد بر باد
هوش مصنوعی: انسان نباید جان شیرین خود را برای رسیدن به محبت و لذتهایی که ممکن است دست نیافتنی باشند، از دست بدهد.
مگر نشنیده یی خون خوردن اوبدرد ناامیدی مردن او
هوش مصنوعی: آیا نشنیدهای که او چطور خون میخورد و چه دردی دارد که در ناامیدی جان میدهد؟
پس از سعیی که کوه از پا درافکندز لعل دوست دندان طمع کند
هوش مصنوعی: پس از تلاشی که کوه را به زانو درآورد، این نشان میدهد که انسان به عشق و زیبایی دوستش امید دارد و به آن سمت حرکت میکند.
نکندی کوه بهر دلبر خودکه کندی خانه خود بر سر خود
هوش مصنوعی: نکن که برای عشق خود کوه را خراب کنی، چرا که این کار خانه خودت را بر سر خودت خراب میکند.
نه خارا آن محبت کیش می کندبدست خویش گور خویش می کند
هوش مصنوعی: محبت حقیقی انسان را به سمت خوبیها و ارزشها هدایت میکند و در عوض، اگر از محبت دور شویم، به سمت تباهی و نابودی پیش میرویم.
نه شیر آورد تا ایوان شیرینروان گشت از بر او جان شیرین
هوش مصنوعی: در اینجا صحبت از این است که هیچ دلیلی پیدا نشد که شادی و خوشی را به خانه بیاورد و برعکس، این نبود خوشحالی باعث شد که روح و جان من دچار ناامیدی و غم شود.
نبود آن صورت شیرین که خود کردبقتل خویش شیرین را مدد کرد
هوش مصنوعی: این جمله به این معناست که شخصی که خود را به مرگ میکشاند، به نوعی به این کار تشویق شده و حمایت شده است. در واقع، فقدان یک چهره شیرین و دوستداشتنی باعث شده است که او به این سرنوشت دچار شود.
بیاد لعل او کوه گران کندندید آن لعل لب هر چند جان کند
هوش مصنوعی: یاد آن لعل زیبا را که در دل دارم، مثل کوهی سنگین و سخت است. هرچند که لب او را ندیدم، ولی این یاد همچنان جانم را به درد میآورد.
چو فرهاد از لب شیرین نیاسودتو هم نبود ازین جان کندنت سود
هوش مصنوعی: این بیت به این معناست که اگر فرهاد از عشق شیرین دست کشید و آرامش نیافت، تو نیز نباید از عذاب و درد جدایی سود ببری. به عبارت دیگر، در عشق و درد ناشی از آن باید صبر و استقامت داشته باشی.
میا دیگر بدین سر منزل منمکن خود را سبک در محفل من
هوش مصنوعی: دیگر به این مکان نیا و خودت را در جمع من سبک نکن.
و گر آیی رسانم خود گزندتبفرمایم که تا آتش زنندت
هوش مصنوعی: اگر بیایی، خودم آسیب تو را به تو میرسانم و دستور میدهم که آتش به جانت بیفکنند.