شمارهٔ ۱۰۳
هوش مصنوعی: این شعر در مورد عشق و درد ناشی از آن است. شاعر از تأثیر نگاه محبوب بر خود میگوید و بیان میکند که چگونه این عشق باعث سوز و گداز او شده است. او به مسائلی چون شادی و اندوه، گریه و ناله، و گناه و بخشش اشاره میکند و در نهایت به زیبایی و دشواریهای عشق میپردازد. شاعر از تلاش برای فراموشی و رهایی از این احساسات نیز سخن به میان میآورد، اما نشان میدهد که عشق هنوز در او زنده است و نمیتواند به سادگی از آن فرار کند.
بس که از تاب نگاه تو ز آسودن رفتباده چون رنگ خود از شیشه به پالودن رفت
هوش مصنوعی: چقدر نگاه تو دل را ناراحت کرده که حالا دیگر نمیتوانم استراحت کنم، مانند بادهای که رنگش از شیشه بیرون رفته و تغییر کرده است.
این سفال از کف خاک جگر گرم که بود؟دست شستیم ز صهبا که به پیمودن رفت
هوش مصنوعی: این سفال از کجا آمده است و چه کسی آن را ساخته است؟ ما دستمان را شستیم و دیگر از شراب نخوریم، زیرا به سفر رفتیم.
خیز و در دامن باد سحر آویز به عذرگر شبت تیره به داغ مژه نگشودن رفت
هوش مصنوعی: بیدار شو و در آغوش نسیم صبح بگیر که اگر شب تو تاریک بود، به خاطر فشار خواب نمیتوانی چشمانت را باز کنی.
هر چه از گریه فشاندیم به نشمردن ریختهر چه از ناله رساندیم به نشنودن رفت
هوش مصنوعی: هر چیزی که از گریهمان به زمین ریخت، هیچکدام شمرده نشد و هر نالهای که زدیم، هیچکس نشنید.
ریگ در بادیه عشق روانست هنوزتا چه ها پای در این راه به فرسودن رفت
هوش مصنوعی: در بیابان عشق، هنوز سنگریزهها در حال حرکتاند و معلوم نیست چه چیزهایی در این مسیر به نابودی خواهد رسید.
باخت از بس که زلیخا به تماشای تو رنگاز حیا بر در زندان به گل اندودن رفت
هوش مصنوعی: زلیخا به خاطر تماشای تو آنقدر دچار شوق و هیجان شده که به جای حیا رنگش پریده و در زندان به گل اندودن مشغول است.
بر تنک مایگیم رحم، که یک عمر گناههم به تاراج سبکدستی بخشودن رفت
هوش مصنوعی: به دل نباید رحم کرد، زیرا در طول زندگی، اشتباهات زیادی به سادگی نادیده گرفته شدهاند.
داغ تردستی اشکم، که ز افشردن دلهر چه در گریه فزودیم در افزودن رفت
هوش مصنوعی: اشک من نتیجه ناراحتی و درد دل است، و به هر اندازه که در گریه کنم، این درد و غم همچنان بیشتر میشود.
شستشو مشغله شوخی ابر کرم ستدژم آن خرقه که با داغ نیالودن رفت
هوش مصنوعی: نگاهی به دنیا و مسائل آن بینداز که مانند بازی و شوخی است، در حالی که رنج و سختیهای زندگی مانند داغی است که در گذشته بر روح انسان نشسته و البته در حال حاضر دیگر آن را با خود ندارد.
مدعی خواست رود بر اثر من غالبهر چه زو بود به سودای چو من بودن رفت
هوش مصنوعی: مدعی خواست بر من غالب شود و هرچه از من بود، به آرزوی مانند من شدن رفت.