بخش ۳۲ - حکایت استاد و شاگرد
هوش مصنوعی: داستان دربارهی استادی با هنرمندی بالاست که شاگردی حیلهگر دارد. این شاگرد، با حیلهگری و بیشرمی، سعی در خراب کردن استاد دارد. روزی، این شاگرد هوس میکند که عسل بخورد و به استاد میگوید که امروز زمان خوبی برای لذتبردن است. استاد که میداند این درخواست از دکانش به خاطر غرض و حیلهگری است، به او هشدار میدهد که زهر در عسل نهفته است و باید مراقب باشد.
پس از ترک دکان، استاد متوجه میشود که شاگردش قصد فریبکاری دارد. هنگامی که استاد به دکان بازمیگردد، متوجه میشود که شاگردش به اشتباهی دچار شده و در حال گریه و ناراحتی است. او به استاد میگوید که زهر خورده است و اکنون در خطر مرگ قرار دارد. استاد به او میگوید که باید از گمانهای باطل دست بردارد و درک کند که حقیقت به زلالی و صداقت است و نه فریب و حیله.
این داستان به ما درس میدهد که باید در زندگی خود از حقیقت و صداقت پیروی کنیم و از فریبکاری و حیلهگری بپرهیزیم. همچنین نشان میدهد که تقدیر الهی در نهایت بر همه چیز حاکم است و منجر به ایجاد بینش و حکمت در افراد میشود.
بود استادی به غایت پرهنرداشت شاگردی چو شیطان حیله گر
هوش مصنوعی: استادی با مهارتهای بسیار عالی وجود داشت و شاگرد او مانند شیطانی فریبکار بود.
خیره و بی شرم و دزد و بوالفضولاوستاد از فعل او دایم ملول
هوش مصنوعی: او همیشه به گونهای نامناسب و بیشرمانه رفتار میکند و دیگران را از کارهایش خسته کرده است.
از قضا آن مرد مسکین را هوسشد که شیرینی خورد بی خرمگس
هوش مصنوعی: به طور تصادفی آن مرد فقیر آرزو کرد که چیزی شیرین بخورد، بدون اینکه مگسان او را آزار دهند.
در دکانش کاسه ای پر شهد بودخاطرش هر لحظه رغبت می نمود
هوش مصنوعی: در فروشگاه او، کاسهای پر از عسل وجود داشت و دلش هر لحظه به این کاسه تمایل پیدا میکرد.
خواست تا آواره گرداند رقیببعد از آن یابد ملاقات حبیب
هوش مصنوعی: رقیب قصد داشت تا او را آواره و بیخانمان کند، اما بعد از آن به دیدار دوستش خواهد رسید.
گفت با شاگرد: کای ناسازگارموسم عیشست و ایام بهار
هوش مصنوعی: به شاگرد گفت: ای کسی که با شرایط سازگاری نداری، این زمان، زمان لذت و خوشی و دوران بهار است.
هیچ کس امروز در بازار نیستموسم عیشست و وقت کار نیست
هوش مصنوعی: امروز در بازار کسی نیست، زمان لذت و تفریح است و وقت کار نیست.
آن پسر دانست کان استاد فرددر تکیف پنبه کاری پیشه کرد
هوش مصنوعی: آن پسر متوجه شد که آن استاد بزرگ در زمینه پنبهکاری تخصص و مهارت دارد.
لیک خدمت کرد از تزویر و زرقگفت: کای جان در کرمهای تو غرق
هوش مصنوعی: اما با نیرنگ و حیله به او خدمت کرد و گفت: ای جان، من در نعمتهای تو غرق شدهام.
میل خاطر داشتم با این مرادکز کرامت کرد ظاهر اوستاد
هوش مصنوعی: من آرزو داشتم که با این هدف به سراغ او بروم، زیرا او به واسطه بزرگمنشیاش خود را نشان داده است.
اهل کشفی،مقتدایی،مأمنیگرچه استادی ولی شیخ منی
هوش مصنوعی: افراد با تجربه و دارای مقام بالا، هرچقدر هم که استاد و متخصص باشند، باز هم برای من، تو محور و مرجع اصلی هستی.
هر چه فرمایی به جان فرمان برمپیش فرمان تو از جان چاکرم
هوش مصنوعی: هر چیزی که بگویی با دل و جان انجام میدهم و پیش از هر چیز دیگر به خاطر تو آمادهام.
همچو تو شیخ مکاشف کس ندیدفخرداری بر جنید و بایزید
هوش مصنوعی: هیچ کس به اندازه تو در مقام فخر و بزرگی دیده نشده است؛ نه جنید و نه بایزید.
از برون این گفت و می گفت از درون:کای خرف نااوستادی سر نگون
هوش مصنوعی: بیرون چیزی میگفت و درون چیزی دیگر حس میکرد: ای نادان، چرا خودت را به زیر انداختهای؟
پیری،اما عمر ضایع کرده ایای حرامت باد هر چه خورده ای
هوش مصنوعی: شما پیر شدهاید، اما عمرتان را بیهوده سپری کردهاید. ای کاش هرچه خوردهاید، حرام باشد.
صوفییی آیا که شهدی یافتی؟در شهادت هم چنین بشتافتی
هوش مصنوعی: ای درویش، آیا طعمی از حقیقت و معنویت چشیدهای؟ آیا در جستجوی آن حقیقت، به همان شجاعت و اشتیاق پیش رفتهای؟
زاهدی،آیا که شاهد دیده ای؟یا مرا نادان و زاهد دیده ای؟
هوش مصنوعی: آیا تو، زاهد، تا به حال شاهدی را دیدهای؟ یا فقط من را همچون نادانی و زاهدی تصور کردهای؟
مرد دقاقی،که داری این هوس؟یا تو در غایت خری، من خرمگس؟
هوش مصنوعی: مرد قشنگ و خوشپوش، آیا تو چنین آرزویی داری؟ یا اینکه تو در نهایت سادهدل هستی و من فقط یک حشرهام که دور تو میچرخم؟
در درون این گفت لیکن از برونمنقبت می گفت از غایت فزون
هوش مصنوعی: در دل من چیزهایی وجود دارد که نمیتوانم بیان کنم، اما از بیرون به خوبی دربارهی من سخن میگویند و این نشان از فضائل و خوبیهای بیش از حد من است.
پس برفت از پیش و گفتا: خیر باد!چون دکان را دید خالی اوستاد
هوش مصنوعی: پس او به جلو رفت و گفت: خداحافظ! زمانی که استاد دکان را خالی دید.
کاسه را بنهاد پیش خویشتنگفت: عیاری نباشد همچو من
هوش مصنوعی: کاسه را جلو خود گذاشت و گفت: هیچ کس به اندازه من باهوش و زیرک نیست.
خواست تا عیشی کند با انگبینکز کمین گه در میان جست آن لعین
هوش مصنوعی: او میخواست با عسل لذت ببرد، اما ناگهان از جایی پنهان آن موجود شرور به او حمله کرد.
السلام علیک ای استاد کاردر امان باشی ز جور روزگار
هوش مصنوعی: سلام بر تو، ای استاد! امید که از ظلم و سختیهای روزگار در امان باشی.
در رهم ناگاه درد سر گرفتاز قضا در جانم آتش در گرفت
هوش مصنوعی: در میانهی راه ناگهان دچار دردی شدم و به طور ناخواسته آتش عشق در وجودم شعلهور گردید.
طوف نیک و نیست در طالع مرازان سبب گشت این مرض واقع مرا
هوش مصنوعی: سرنوشت من خوب نیست و به همین دلیل این بیماری بر من عارض شده است.
گوشه دکان و کنج خویشتنبهتر از آوارگی در انجمن
هوش مصنوعی: بهتر است در خانه و در آرامش خود بمانیم تا اینکه در جمع دیگران با ناآرامی و بیجایی زندگی کنیم.
اوستاد خسته چون رویش بدیداز تعجب رنگ از رویش پرید
هوش مصنوعی: استاد وقتی خسته و ناراحت را دید، از تعجب رنگش پرید.
سختش آمد،لیک درمانش نبودحیله ای می کرد و شفقت می نمود
هوش مصنوعی: او سخت درگیر مشکلاتش بود، اما برای حل آنها راهی نداشت. تلاشی میکرد و در عین حال محبت و همدردیش را نشان میداد.
که:مخور غم،نیک گردی عاقبتایزدت بخشد شفا و عافیت
هوش مصنوعی: نگران نباش، اگر به خوبی رفتار کنی در نهایت خداوند به تو سلامتی و بهبودی خواهد عطا کرد.
بعد از آن برخاست قصد خانه کردگفت با شاگرد: کای داننده مرد
هوش مصنوعی: پس از آن برخاست و به قصد خانه رفت و به شاگرد گفت: ای مردی که دانشمند هستی.
کاسه پر زهرست،خود را هوش دارخون خود را خود نریزی زینهار!
هوش مصنوعی: این جمله به ما هشدار میدهد که باید مراقب خودمان باشیم و از خطرات جلوگیری کنیم. به ویژه به این نکته اشاره میکند که ممکن است چیزی که به ظاهر خطرناک نیست، در واقع بسیار مضر باشد و به خودمان آسیب برساند. بنابراین، باید هوشیار باشیم و از هر گونه ضرری دوری کنیم.
گرچه می ماند عسل را نیست آنمهلک جانست و جان زو بی روان
هوش مصنوعی: هرچند عسل باقی میماند، اما آن چیزی که باعث آسیب و خطر جدی است، جان انسان است که بدون آن نمیتواند زندگی کند.
کودک این بشنید،خدمت کرد زودحیلها کرد و تواضعها نمود
هوش مصنوعی: کودک این را شنید و سریعاً خدمت کرد و روشهای مختلفی را به کار برد و فروتنی نشان داد.
گفت:با زهرم چه کار؟ ای خرده دانطالب الغالب که بیزارم ز جان
هوش مصنوعی: او گفت: با سم من چه کار میکنی؟ ای کسی که دانش اندکی داری و طالب برتری هستی، من از جان خود بیزارم.
اوستاد ایمن شد و رفت از دکانکز عسس کردم عسل را در امان
هوش مصنوعی: استاد به امانت خیالش راحت شد و از دکان رفت، زیرا من عسل را از دست دزدان حفظ کردم.
از برای حفظ پیه و دنبه راپوز بندی ساختم آن گربه را
هوش مصنوعی: برای محافظت از چربی و دنبه، برای آن گربه پوزهبند درست کردم.
چونکه شاگردش ازین سان دید کارگفت:وقت فرصتست و اقتدار
هوش مصنوعی: وقتی شاگرد دید که او اینگونه عمل میکند، گفت: زمان مناسبی است و باید از این قدرت استفاده کرد.
بی توقف شخص شوم ناسزابرد مقراضش به پیش نانوا
هوش مصنوعی: بدون وقفه به سمت نانوا میروم و به بدگویی و انتقاد از او مشغولم.
در گرو بنهاد،یک من نان ستدبا عسلها در زمان پاکش بزد
هوش مصنوعی: او در ازای نان یک من، عسلهای خوشمزهای را که در زمانهای پاک و خالص وجود داشت، دریافت کرد.
چون زمانی رفت،آمد اوستاددید کان شاگرد در بانگست و داد
هوش مصنوعی: وقتی که زمان گذشت، استاد دید که آن شاگرد در حال ناله و فریاد است.
گریه دارد،دست بر سر می زندآتش اندر چرخ واختر می زند
هوش مصنوعی: درد و اندوهی در دل وجود دارد و با دست بر سرش میزند، مانند آتش که در آسمان میدرخشد و ستارهها را هدف قرار میدهد.
گفت با شاگرد استاد:ای پسرچیست حالت؟ قصه بر گو مختصر
هوش مصنوعی: استاد از شاگردش پرسید: "پسر، حال و روزت چطور است؟ داستانی بگو که مختصر باشد."
در زمان شاگرد در خاک اوفتادخاک بر سر کرد و گفت:ای اوستاد
هوش مصنوعی: زمانی که شاگرد به زمین افتاد، خاک را بر سر خود ریخت و به استادش گفت: «ای استاد.»
ساعتی این جایگه خوابم ربودچون شدم بیدار مقراضت نبود
هوش مصنوعی: یک لحظه خوابم گرفت و در همان حال که در آنجا بودم، وقتی بیدار شدم، خودت را آنجا نیافتم.
سخت ترسیدم ز چوب بی امانزهر خوردم تا بمیرم در زمان
هوش مصنوعی: خیلی وحشت کردم از ضربهای که بیدریغ میخورد. تا جایی که زهر خوردم تا بمیرم در همین لحظه.
خود نمردم،این چنین تقدیر بودنیست با تقدیر او تدبیر سود
هوش مصنوعی: من خودم نمردم، اینگونه بود که سرنوشت برایم رقم خورد. تدبیر و چارهسازی من تأثیری در آن ندارد.
ای تو خود را اوستادی کرده نامخاص کی کردی؟چو هستی دون عام
هوش مصنوعی: تو که خود را استاد و شخصیت خاصی میدانی، آیا نمیدانی که در واقعیت، تو تنها یک انسان معمولی و پایینتر از دیگران هستی؟
دانش شاگرد چون دستت ندادکی توانی بود آخر اوستاد؟
هوش مصنوعی: اگر دانش شاگرد به اندازهای نباشد که به تو کمک کند، چگونه میتوانی در آخر به استاد تبدیل شوی؟
تو چنان پنداری،ای مرد دغلمی توانی کرد با شیطان حیل؟
هوش مصنوعی: تو فکر میکنی میتوانی با شیطان نیرنگ بازی کنی، ای مرد ناپاک؟
این گمانهای غلط انگیز اوستگر بدین مغرور گردی نانکوست
هوش مصنوعی: این افکار اشتباه اوست، اگر به این خیالات دل ببندی، در حقیقت به خودت آسیب زدهای.
غافلت سازد بفکر ناصوابتا بدزدد آنچه داری درجراب
هوش مصنوعی: شما را به افکار نادرست مشغول میکند تا از شما چیزی را که در دست دارید برباید.
آنکه شاگردش تصور داشتیبود استادت،غلط پنداشتی
هوش مصنوعی: کسی که فکر میکردی شاگرد توست، در واقع استاد تو است و تو اشتباه فکر میکردی.
در هوای خویش بیمار آمدیبنده تزویر و پندار آمدی
هوش مصنوعی: در وضعیت کنونی، با زخمهای درونی و بیماری به سراغ من آمدی، اما در واقع به شکل فریب و توهم به من نزدیک شدی.
از عفونت زرد شد سیمای توگر درین حالت بمانی،وای تو!
هوش مصنوعی: اگر در این وضعیت باقی بمانی و صورتت زرد شود، وای بر تو!
گر تو ترک خود کنی مردی شویبگذری از خار غم، وردی شوی
هوش مصنوعی: اگر خودت را ترک کنی، به مردی تبدیل میشوی و از ناخوشیها عبور میکنی و به زیبایی و خوبی نزدیک میشوی.
دوست تر دار از خود آن محبوب راطالب رب شو،بهل مربوب را
هوش مصنوعی: بهتر است آن محبوب را بیشتر از خود دوست بداری و در جستجوی او باشی تا اینکه فقط به محبوبیت خود فکر کنی. عشق و محبت واقعی به محبوب، از خودخواهی و خودمحور بودن مهمتر است.
خود برای یار خواهی کاملییار بهر خود مجو از جاهلی
هوش مصنوعی: برای خودت به دنبال یار مطلوب نباش، چون یار را برای خود میخواهی، نه از روی نادانی.