قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۶
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از تحول در خود و جهان سخن میگوید. او بیان میکند که جهان همچنان همان است، اما خودش تغییر کرده است. شاعر به جستجوی حقیقت و شناخت عمیق میپردازد و از نادانی و ترس مردم نسبت به او گلایه دارد. او به این نکته اشاره میکند که هیچ ضرری به کسی نزده و در عوض نسبت به همه مهربان بوده است. شاعر همچنین از آزادی و رهایی از قید و بندهای دنیوی سخن میگوید و جایگاه خود را به عنوان یک خردمند و آگاه در جهان توصیف میکند. او حقیقت را در علم و دانایی میجوید و از آدمیانی که به اسم دین و شریعت قضاوت میکنند انتقاد میکند. در نهایت، شاعر از تفرقه و دشمنیهای بیدلیل میان افراد جامعه ناراضی است و بر اهمیت علم و فهم واقعی تاکید دارد.
من دگرم یا دگر شدهاست جهانمهست جهانم همان و من نه همانم
هوش مصنوعی: من تغییر کردهام یا اینکه جهان من تغییر کرده است. جهانی که دارم همان است، ولی من دیگر آن فرد قبلی نیستم.
تاش همی جستم او به طبع همی جستاز من و من زو کنون به طبع جهانم
هوش مصنوعی: من به دنبال او میگشتم و او نیز به طور طبیعی از من دوری میجست. اکنون من به طور طبیعی به جهان روی آوردهام.
پس نه همانم من و جهان نه همان استزانکه جهان چون من است من چو جهانم
هوش مصنوعی: من نه مانند قبلم هستم و نه جهان مثل گذشته است، زیرا جهان به شکلی است که من هستم و من نیز به نوعی شبیه به جهان هستم.
عالم کان بود و منش زر و کنون منزر سخن را به نفس ناطقه کانم
هوش مصنوعی: در گذشته، وجودی مثل من، گنج و ثروتی بود، و اکنون من خودم به خاطر قدرت کلام و بیان، به این ثروت تبدیل شدهام.
ای عجبی خلق را چه بود که ایدونسخت بترسند می ز نام و نشانم؟
هوش مصنوعی: عجب است که چرا مردم اینقدر از نام و نشانهام میترسند؟
آب کسی ریخته نشد زپی مننان به ستم من همی ز کس نستانم
هوش مصنوعی: هیچ کس آبرو و محبتش را به خاطر من زیر پا نگذاشت و من هم از کسی به طور ناعادلانه چیزی نمیخواهم.
هیچ جوان را به قهر پیر نکردمپس به چه دشمن شدند پیر و جوانم؟
هوش مصنوعی: در اینجا شاعر بیان میکند که هیچ جوانی را به خاطر خشم و عصبانیت خود از خود رنجیده و ناراحت نکرده است. اما سؤال اینجاست که چرا بین جوانان و پیران دشمنی و کدورت وجود دارد؟
خطبه نجستم به کاشغر نه به بغدادبد به چه گوید همی خلیفت و خانم؟
هوش مصنوعی: من به کاشغر آمدم و خطبه نخواندم، نه به بغداد. حالا چه میتواند خلیفه و همسرش بگویند؟
گر طمعی نیستم به خون و به مردارچونکه چنین دشمنان شدند سگانم؟
هوش مصنوعی: اگر هیچ امیدی به خون و مردار ندارم، چرا دشمنانم مانند سگها شدهاند؟
گرت نخوانم مدیح، تو که امیرینیز به مهمان و خان خویش مخوانم
هوش مصنوعی: اگر من تو را ستایش نکنم، تو که خودت یک رهبری، نباید مهمانان و نوادگان خود را نیز به خانهات دعوت کنی.
گر تو بخوانی مرا، امیر ندانمتورت بخوانم مدیح، مرد مدانم
هوش مصنوعی: اگر تو مرا بخوانی، من تو را فرمانروا نمیدانم و اگر من تو را ستایش کنم، تو را مرد نیک میشناسم.
نامهٔ آزادی آمده است سوی منپنهان در دل زخالق دل و جانم
هوش مصنوعی: نامهای که در آن خبر آزادی آمده، به سوی من آمده و این خبر در دل و جان من جای دارد.
بند ز من برگرفته آمد، ازین استکایچ نجبند همی به پیش میانم
هوش مصنوعی: این جمله به این معناست که آنچه از من گرفته شده، باعث میشود که هیچ کس به من نزدیک نشود و من را نبیند. به عبارت دیگر، از آنجا که چیزی از من دور شده یا به من تعلق ندارد، دیگران قادر به نزدیک شدن به من نیستند و در نتیجه، من به وضوح نمایان نیستم.
تا به من این منت از خدای نپیوستبنده همی داشتی فلان و فلانم
هوش مصنوعی: تا زمانی که این لطف و رحمت از جانب خدا شامل حال من نشد، تو همواره مرا به عنوان بندۀ خود میشناختی و به ویژگیهای من اشاره میکردی.
رنج و عنای جهان کشیدم و اکنوننیز نتابد سوی عناش عنانم
هوش مصنوعی: من سختیهای دنیا را تحمل کردم و حالا دیگر نمیخواهم به مشکلات و رنجهای آن بازگردم.
تو که ندانیش هم برو سپس اومن که بدانستمش چگونه ندانم؟
هوش مصنوعی: تو که نمیدانی، برو پی کار خود. من که已经 آگاه هستم، چگونه ممکن است ندانم؟
سفله نگردد مطیع تاش نرانیسفله جهان را ازین همیشه برانم
هوش مصنوعی: کسی که بیارزش است هیچگاه تسلیم نمیشود، تا زمانی که او را از خود برانید. من همواره میخواهم این دنیا را از افراد بیارزش پاک کنم.
سفله جهان را به سفلگان بسپردمکو به سرایش چنانکه زو به فغانم
هوش مصنوعی: من رنج و زحمتهای دنیا را به انسانهای پست و زیر دست سپردم، چون آنها مرا به زاری واداشتهاند.
ای طلبیده جهان مرا مطلب هیچگم شده انگار از میان و کرانم
هوش مصنوعی: من در جستجوی چیزی هستم که این دنیا به من نمیدهد و احساس میکنم که چیزی در من ناپدید شده و از این جهان و عالم دور است.
تو به شتاب از پس زمانه دوانیمن به ستور از در زمانه رمانم
هوش مصنوعی: تو به سرعت از گذشته و حال عبور میکنی، اما من با نرمی و آرامش از زندگی عبور میکنم.
نه چو من از غم به دم تو باد خزانینه چو تو من مدحگوی حسن خزانم
هوش مصنوعی: من نه مانند تو هستم که در روزهای غمگین دچار یأس و ناراحتی شوم، و نه به خوبی تو میتوانم زیباییها را توصیف کنم.
وانکه دهان تو خوش بدو شود و ترخشک کند باد او ز بیم دهانم
هوش مصنوعی: کسی که دهانش شکرین است، با صحبتهایش میتواند شاداب و خوشحال کند و همچنین با نفسش باعث میشود که تر و خشک به یک حالت یکنواخت درآید، من از ترس دهان او نگرانم.
روز ندامت ز بد بس است ندیممشب به عبادت قرین بس است قرانم
هوش مصنوعی: روز پشیمانی از کارهای نادرست خیلی طولانی و عذابآور است، اما شبهای من با عبادت و نزدیکی به خدا پر شده است.
ای همه ساله دنان بگرد دنان درمن نه بگرد دنانم و نه دنانم
هوش مصنوعی: ای سالهاست که در دنان (محل زندگی من) دور میزنی، ولی در درون من نه با خودم محشورم و نه در دنانم.
من که زخون حسین پرغم و دردمشاد چگونه کنند خون رزانم؟
هوش مصنوعی: چطور میتوانند مرا که از خون حسین پر از غم و درد هستم شاد کنند، در حالی که خون عزیزانم ریخته شده است؟
از تو بدین کارها بماندم شایدگرچه نشاید همی که از تو بمانم
هوش مصنوعی: من به خاطر تو از این کارها بازماندهام، شاید حتی اگر شایسته نباشد که از تو دور بمانم.
من ز تو دورم چو هرچه کرد ز افعالدست و زبانت، نکرد دست و زبانم
هوش مصنوعی: من از تو فاصله دارم، مانند هر کاری که با دستان و زبانت انجام دادی، دستان و زبان من هم چنین کاری نکردند.
نفس لطیفم رها شدهاست اگر چندزیر زمان است این کثیف و گرانم
هوش مصنوعی: روح لطیف من آزاد شده است، هرچند که همچنان در این دنیای سنگین و کثیف گرفتارم.
سوی حکیمان فریشته است روانمورچه به چشم تو مردم است عیانم
هوش مصنوعی: روح من به سمت حکیمان پرواز میکند، در حالی که در چشم تو، وجود من به وضوح نمایان است.
هیکل من دان علم فریشتگان راورچه به یمگان ز شر دیو نهانم
هوش مصنوعی: تنومند من، دانش فرشتگان را میداند و اگرچه در برابر دیوان شر به آبها پناه میبرم.
ملک سلیمان اگر ببرد یکی دیوبا سپهی دیو، من چه کرد توانم؟
هوش مصنوعی: اگر ملک سلیمان هم یک دیو با سپاهش را ببرد، من چه کار از دستم بر میآید؟
بر رمهٔ علم خوار در شب دنییاز قبل موسی زمانه شبانم
هوش مصنوعی: در شب تاریک دنیا که علم و دانش را نادیده میگیرند، من به نوعی مانند چوپانی هستم که از زمان موسی به این سرزمین آمدهام.
هیچ شبان بیعصا و کاسه نباشدکاسهٔ من دفتر و عصاست لسانم
هوش مصنوعی: هیچ چوپانی نیست که بدون عصا و کاسه به کار برود. کاسه من همان دفتر و اطلاعات من است و زبانم نیز همچون عصا عمل میکند.
نان شریعت خوری چو پیش من آئینرم بیاغشته زیر شیر بیانم
هوش مصنوعی: اگر به من نزدیک شوی، با نرمی و سادگی، رازهای عمیق و نکتههای پنهان را برایت فاش میکنم.
ای بسوی خویش کرده صورت من زشتمن نه چنانم که میبرند گمانم
هوش مصنوعی: من را به سمت خود کشاندهای، به طوری که خودم را زشت میبینم، اما در واقع من اینگونه نیستم که دیگران تصور میکنند.
آینهام من، اگر تو زشتی زشتمور تو نکوئی نکوست صورت و سانم
هوش مصنوعی: من مانند آینهای هستم که اگر تو عیبی داشته باشی، آن عیب در من هم نمایان میشود و اگر نیکو باشی، زیباییات در من هم منعکس خواهد شد.
علم بیاموز تام عالم یابیتیغ گهردار شو که منت فسانم
هوش مصنوعی: علم و دانش بیاموز تا به مقام عالم و دانا برسی. برمیخیز و چون شمشیری قدرتمند شو که بر دیگران اثرگذار باشی.
در سخنم تخم مردمی بسرشته استدست خدای جهان امام زمانم
هوش مصنوعی: در کلام من نشانههایی از انسانیت و محبت نهفته شده است، که این حقیقت از دست خداوند و ولی زمانم نشات میگیرد.
زیر درخت من آی اگرت مراد استکهت زبر شاخ مردمی بنشانم
هوش مصنوعی: اگر آرزوی تو آن است که در سایه درخت من بنشینی، من تو را در بالای آن به نشستن با مردمان گرمی مینشینم.
کشت خرد را به باغ دین حق اندرتازه کنم کز سخن چو آب روانم
هوش مصنوعی: میخواهم به کمک دانش و خرد خود، باغ دین و ایمان را آبیاری کنم و تازگی و سرسبزی به آن ببخشم؛ چون سخن من مانند آب جاری است.
ور بنشیند برو غبار شیاطینگرد به پندی چو در ازو بفشانم
هوش مصنوعی: اگر اندکی از شرارتی که در دل دارد در برابرش بنشیند، من با نصیحتی مانند باد آن را دور میزنم.
دیو هگرز آبروی من نبرد زانکروی بدو دارد آب داده سنانم
هوش مصنوعی: اگر دیو به آبرویم لطمهای بزند، به خاطر اینکه چهرهام زیبایی دارد و بر او تأثیر گذاشته است.
تیر مرا جز سخن نباشد پیکانتیر قلم را بنان بس است کمانم
هوش مصنوعی: سخن من مانند تیر بر دل مینشیند و قلمم همچون کمانی است که با دست خودم هدایت میشود.
گر عدوی من به مشرق است ز مغربتیر خود آسان بدو روان برسانم
هوش مصنوعی: اگر دشمن من در شرق باشد، میتوانم به راحتی تیر خود را از غرب به سوی او پرتاب کنم.