بخش ۵۶ - پاسخ دادن خسرو، شیرین را
هوش مصنوعی: در این متن، شاعر به دلبستهاش خطاب میکند و از درد و رنجی که به خاطر او متحمل شده، سخن میگوید. او خود را در موضعی ناتوان و ساده دل میبیند که فریب جاذبههای معشوق را خورده و دچار غم و اندوه شده است. شاعر به زیباییهای معشوق اشاره میکند و او را با جادو و فریبهایش توصیف میکند که دلها را در بند میکند. وی از معشوق میخواهد که به او رحم کند و نشان دهد که میتواند او را آزاد کند. همچنین، شاعر به تساوی در رنج انسانها اشاره میکند و این که چه درویش و چه شاه، هر یک به نوعی دچار غم و درد هستند. در نهایت، او امید دارد که با نگاهی از روی رحمت و عطوفت، دلش شاد شود و از غم رهایی یابد.
دگر باره به صد نیرنگ، پرویزبه پاسخ کرد شمشیر زبان تیز
هوش مصنوعی: پرویز با زبان تند و تیز خود، دوباره با نیرنگها و کلکهای مختلف به پاسخ دادن پرداخت.
که ای صد همچو من از راه بردهبه زیبایی گرو از ماه برده
هوش مصنوعی: ای کسانی که مانند من از جاده زیبایی منحرف شدهاید، زیبایی شما را از ماه به دور برده است.
کشم تا چند از تو مستمندیچو سگ، بر آستانم چند بندی
هوش مصنوعی: چند وقت دیگر باید به خاطر نیاز و وابستگیام به تو مثل سگی در درگاه تو باشم؟
اگر چه ملک جان، سر بیشه توستجفا و جور کردن پیشه توست
هوش مصنوعی: هرچند که جان من متعلق به توست، اما رفتار ناپسند و ظلم کردن، عادت توست.
نگویی چند آخر با دلیرانبه نیرنگ و فسون با نره شیران
هوش مصنوعی: نگو که با دلیران و شجاعان به تقلب و فریب رفتار میکنی، مانند نر شیرانی که درگیر نیرنگ هستند.
نماید ترک هندویت دلیریکند آهوی چشمت شیرگیری
هوش مصنوعی: چشمان تو مانند آهوست که در دلجویی و زیبایی به شکلی شجاع و دلیرانه به نظر میرسد.
تویی آن دلبر مکار رعناکه در دستان و مکرت نیست همتا
هوش مصنوعی: تو آن محبوب زیرک و دلربا هستی که در دستانت هیچکس مانند تو وجود ندارد.
به هر یک غمزه صد جادو نشاندهپس آن را نرگس و بادام خوانده
هوش مصنوعی: هر یک از نگاههای زیبا و فریبای او، میتواند صدها جادو را به همراه داشته باشد؛ به همین دلیل، او را به نرگس و بادام تشبیه کردهاند.
به هر یک مو هزاران دام کردهپس آن را زلف مشکین نام کرده
هوش مصنوعی: هر یک مو، دامهای بسیاری را در خود جای داده است، به همین دلیل آن را زلف مشکین مینامند.
نمک را آشنایی داده با قندبه هر افسون دلی آورده در بند
هوش مصنوعی: نمک و قند که دو طعم متفاوت دارند، به نوعی با هم آشنا شدهاند و این آشنایی سبب شده که هر دلی در دام عشق و افسون گرفتار شود.
منم آن ساده دل در این زمانهکه افسون را ندانم از فسانه
هوش مصنوعی: من آن فرد سادهدلی هستم که در دنیای امروز، نمیتوانم بین جادو و داستانهای خیالی تمایز قائل شوم.
به دستان تو عقلم کی برد پیز غم مردم نمی گویی که تا کی
هوش مصنوعی: عقل من به خاطر دستان تو تحت تاثیر قرار گرفته و نمیدانم چقدر باید در غم دیگران بمانم، ولی تو هیچ خبری از این حالت به من نمیدهی.
گهم خوانی و گاهم رانی از دربه قیدم آری و بازم دهی سر
هوش مصنوعی: گاهی با تو صحبت میکنم و گاهی به تو میگویم که از در بیا و مرا در قید خود بگذار، اما دوباره مرا رها میکنی.
چه بد کان با من مسکین نکردیغمم را هیچگه تسکین نکردی
هوش مصنوعی: تو چه بد کردی که به حال من بیچاره هیچ توجه نکردی و هرگز نذری برای آرامش غمم نکردی.
نگویم بد به رخسارت که زشت استنمی رنجم که اینم سرنوشت است
هوش مصنوعی: نمیخواهم به ظاهر تو اشارهای بد کنم، چون زشت به نظر میرسد. از این موضوع ناراحت نمیشوم، زیرا این نیز بخشی از سرنوشت است.
مشو زین بیش در قصد هلاکمگر آخر بر نمی گیری ز خاکم
هوش مصنوعی: دست از قصد و نیت کشتن من بردار، زیرا اگر به من توجه نکنید و از من دور شوید، دیگر به من نزدیک نخواهید شد.
به چشم رحم یک بارم نظر کنبه تیغ خویشم آخر سر به سر کن
هوش مصنوعی: به گونهای با مهربانی به من نگاه کن، زیرا در نهایت به خاطر خودم هم که شده، میخواهم این وضعیت را به پایان برسانم.
به یک تیری دلم را شاد گردانمرا کن بنده و آزاد گردان
هوش مصنوعی: با یک تیر، دلم را شاد کن و مرا هم بنده و هم آزاد کن.
دلم امشب به زلف خویش کن جادگر تا چون شود اللیل حبلی
هوش مصنوعی: دلم امشب میخواهد در غم و دوری زلف خودم جا بگیرد، تا ببینم شب چطور میگذرد و چه احساسی دارد.
گر از کویت شوم مهجور و محرومزهی بخت سیاه و طالع شوم
هوش مصنوعی: اگر از کوی تو دور شوم و از نعمتهای تو بیبهره بمانم، چه بدبختی و شومی در انتظارم خواهد بود.
زسودای تو با بیگانه و خویشمقرر کرده ام با این دل ریش
هوش مصنوعی: به خاطر عشق تو، با دوستان و بیگانگان قرار گذاشتهام که این دل شکستهام را به حال خود بگذارند.
که نیزت همچو جان خویش دارمو گر تیغم زنی سر پیش دارم
هوش مصنوعی: من تو را مانند جانم عزیز میدارم و اگر هم با تیغ به من حمله کنی، سرم را جلوی تو خواهم گذاشت.
چو زلفت گر فرو ناری به من سرزنم چندان ز عشقت سر برین در
هوش مصنوعی: اگر موهای تو را از هم باز کنی، به من سر بزن تا از عشق تو به اندازهای سر برآورم که از این در بگذرم.
که رحم آری و با من سر در آریمراد من به کام من بر آری
هوش مصنوعی: رحم کن و با من در ارتباط باش، تا بتوانی آرزوی من را به حقیقت تبدیل کنی.
عجب راهی ست، راه عشق ای ماهکه گر آنجا رسد درویش اگر شاه
هوش مصنوعی: عشق راهی شگفتانگیز است، ای ماه، زیرا اگر درویش به آن برسد، حتی شاه هم به او احترام میگذارد.
نه آن یک پس تواند شد نه این پیشنباشد هیچ فرق از شاه و درویش
هوش مصنوعی: نه کسی میتواند به عقب برگردد و نه میتواند به جلو برود؛ در واقع بین شاه و درویش تفاوتی وجود ندارد.
مرا آن دم ز خود بی خویش کردندکه نام من شه درویش کردند
هوش مصنوعی: در آن لحظه که مرا از خودم بیخبر کردند، به من لقب "شاه درویش" دادند.
درآن عالم که نام عشق بردندبه دست هر یکی کاری سپردند
هوش مصنوعی: در آن جهانی که عشق نامیده میشود، به هر فردی وظیفهای محول کردهاند.
مقرر شد به دیوان الهیکه یک چیز است درویشی و شاهی
هوش مصنوعی: در دیوان الهی مشخص شده که در واقع درویشی و شاهی از نظر ارزش و مقام یکی هستند.
کنون یکره مرا در پیش خود خوانتوانگر سازم و درویش خود خوان
هوش مصنوعی: حالا میتوانی من را پیش خودت به حضوری با شکوه بیاوری و از طرفی، در عین حال به من یک انسان ساده و بیچیز و درویش جلوه بدهی.
گرت گفتم که شاهم عفو فرماز درویشی مگیر این نکته بر ما
هوش مصنوعی: اگر به تو گفتم که شاه به من رحمت کند، از درویشی خودت این نکته را فراموش نکن.
که شب کانجا میان خاک خفتمندانستم که از مستی چه گفتم
هوش مصنوعی: در آن شب که در میان خاک خوابیده بودم، نمیدانستم که از سر مستی چه حرفهایی زدهام.
چو شد معلومت این بی خویشی مابود معذور نادرویشی ما
هوش مصنوعی: وقتی متوجه شدی که ما از خود بیخود شدهایم، باید بدانی که ما به خاطر نادانیمان معذور هستیم.
مرا گفتی ز خان و مان شدم دوربماندم در غریبی زار و مهجور
هوش مصنوعی: تو به من گفتی از خانه و کاشانهام دور شوم و اکنون در غربت و تنهایی به سختی زندگی میکنم و احساس بیکسی میکنم.
ز ده کرده برون وز شهر راندهدرین زندان به تنهایی بمانده
هوش مصنوعی: از خانه بیرون آمده و از شهر طرد شده، در این زندان تنها ماندهام.
ز دست جور گردون گشته پا مالپریشان روز و سرگردان و بد حال
هوش مصنوعی: از ظلم روزگار، دلم بیقرار و حالم آشفته است و در این روزهای سخت، گامهایم بیهدف و ناپایدار شدهاند.
دری بر روی خویش از غیر بستهچو مرغی بر سر سنگی نشسته
هوش مصنوعی: شخصی که به دور از دیگران و در دنیای خود زندگی میکند، همچون پرندهای است که بر روی سنگی نشسته و از دسترسی به دیگران و خارج خود جدا شده است.
بلی هست این همه ای یار خواریولی دانم خبر از من نداری
هوش مصنوعی: بله، این همه سوء رفتار و بیتوجهی از سوی تو وجود دارد، اما من میدانم که تو هیچ اطلاعی از حال و وضع من نداری.
تو را با خویشتن آمد سر و کارمرا از نیک و بد تشویش بسیار
هوش مصنوعی: به خاطر تو با خودم درگیر شدم و همین موضوع باعث نگرانی من از خوبیها و بدیها شده است.
همه جور و همه محنت، همه رنجغم ملک و غم لشکر، غم گنج
هوش مصنوعی: همه انواع دردها و زحمتها، همه رنجهای ناشی از مشکلات کشور و ارتش، و همچنین غم و اندوه از گنج و ثروت.
دگر آن غم، که نبوم همدم توو زینها جمله ام بدتر غم تو
هوش مصنوعی: این غم جدیدی که دارم، بدتر از همه چیزهایی است که قبلاً تجربه کردهام، چون من زمانی نزدیک تو بودم و حالا بدون تو هستم.
مخور غم زانکه در تیمار عالمتو با یک غم نشینی من به صد غم
هوش مصنوعی: نگران نباش، زیرا تو در میان مشکلات و بحرانهای این دنیا فقط با یک غم نشستهای، در حالی که من با صد غم مواجهام.
چه درویش و چه سلطان تا دمی هستبه قدر خویش هر یک را غمی هست
هوش مصنوعی: هر انسانی، چه فقیر و چه ثروتمند، به اندازه خودش و در طول زندگیاش، دلیلی برای اندوه و غم دارد.
هر آن کامد به عالم محنتی دیدخوشا آن کس که از مادر نزایید
هوش مصنوعی: هر پیشامدی که به دنیا میآید، درد و رنجی است. خوش به حال کسی که از مادر به دنیا نیامده باشد و از این دردها بیخبر باشد.
از آن ساعت که این عالم نهادندبه روی خلق عالم، در گشادند
هوش مصنوعی: از زمانی که جهان به روی مردم گشوده شد و آغاز به کار کرد، امکانات و فرصتها برای زندگی و تجربههای جدید فراوان شد.
جهان دیدیم و با هر کس نشستیمز آدم گیر تا این دم که هستیم
هوش مصنوعی: ما در این دنیا با افراد مختلفی ملاقات کردیم و با هرکدام از آنها صحبت کردیم، از آدمهای معمولی تا لحظهای که الان در اینجا هستیم.
کسی را بر مرادش دسترس نیستبرات خوشدلی در دست کس نیست
هوش مصنوعی: هیچکس نمیتواند به خواستهها و آرزوهای خود برسد و شادی دل در دست هیچکس قرار ندارد.
جهان را غم فزون آمد زشادیمراد اوست، عین نامردای
هوش مصنوعی: جهان پر از درد و غم شده و شادی او به هیچ وجه خوشایند نیست، درست مانند رفتار انسانهایی که مردانگی را فراموش کردهاند.
نمی گویم که عالم پایدار استدر او احوال مردم برقرار است
هوش مصنوعی: نمیگویم که دنیا همیشه ثابت و پابرجاست، اما وضعیت و حال مردم در آن همواره تغییر میکند.
بلی آن را که بخشش کرد یاریبود از دیگرش کم بی قراری
هوش مصنوعی: البته کسی که بخشش و generosity از خود نشان میدهد، در واقع از دیگری کمک و پشتیبانی میکند و خود را از ناراحتی و نگرانی کمتر میکند.
ازین تندی فرودآ، کاندرین دشتبه گفتن گفتن از ما عمر بگدشت
هوش مصنوعی: از این تندی و شتاب خود کم کن، زیرا در این دشت بیپایان، با صحبت کردن، عمر ما به سرعت گذشت.
نصیحت بشنو و ترک جفا کنبمان این توسنی، تندی رها کن
هوش مصنوعی: پندها را بشنو و از بدی و ستم دوری کن، اینجا با آرامش بمان و از خشم و تندی خود دست بردار.
بیا تا بر قدت یک دم شوم راستکه کارم چون دهان تو نه پیداست
هوش مصنوعی: بیا تا یک لحظه در کنار تو باشم، زیرا وضعیت من به اندازهی تو مشخص نیست و از روی ظاهرم نمیتوان فهمید چه حالتی دارم.
بیا کز چشم تو خسرو بمیرداز آن پیشش که خواب مرگ گیرد
هوش مصنوعی: بیا تا از نگاه تو خسرو (شاه) بمیرد، زیرا پیش از آنکه به خواب مرگ برود، این اتفاق خواهد افتاد.
به ابرویت که گر عمرم سرآیدبه گیسویت که گر جانم بر آید
هوش مصنوعی: به ابرویت که اگر روزگارم به پایان برسد، به گیسویت که اگر جانم نیز برآید.
نشینم بر درت چندانکه میرمبود کز جام لعلت کام گیرد
هوش مصنوعی: من مدتی طولانی در کنار در خانهات مینشینم تا اینکه زمانی فرا برسد که از جام لعلویت، بهرهمند شوم.