شمارهٔ ۲۸۱
هوش مصنوعی: در این بیتها، شاعر از تجربهی درد و ناامیدی عشق صحبت میکند. او میگوید که وقتی به عشق فکر کرد، دلش از غم و اندوه شب را در خواب نگذرانید. همچنین اشاره میکند که با وجود آمدن بهار و امیدها، دلش همچنان پژمرده و بیسرزندگی باقی مانده است.
آن روز که حرف عشق بشنفت دلمشب تا به سحر میان خون خفت دلم
هوش مصنوعی: روزهایی که صحبت از عشق به گوشم رسید، قلبم همچون شب تا صبح در دریایی از غم غوطهور شد.
از بسکه خزان نامرادی دیدمصد بار بهار آمد و نشکفت دلم
هوش مصنوعی: من به خاطر دیدن ناامیدیهای فراوان در فصل خزان، بارها انتظار بهار را کشیدم اما دل من هیچگاه شاداب نشد.