شمارهٔ ۲
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از محبوبش دعوت میکند که نزد او بیاید و دلش را آرام کند. او بیان میکند که فکر کردن به محبوب، جانش را به تپش میاندازد و از او میخواهد که درنگ نکند. شاعر به محبوب میگوید که با وجود غم و مشکلاتی که دارد، احساس ناراحتی نمیکند و اگر محبوب بخواهد، میتواند غرامت این غم را بپردازد. او همچنین از شیرینی حضور محبوبش سخن میگوید و از او میخواهد که سایهاش را بر زندگی او بیفکند تا به کارهایش رونق ببخشند. در نهایت، شاعر اشاره میکند که محبوبش به او زندگی و امید داده است و این خواستهاش را با عشق و اشتیاق بیان میکند.
بیا بنشین که دلها بی تو برخاستدمی با ما دل سنگین بکن راست
هوش مصنوعی: بیا بنشین و با حضور تو دلها آرام بگیرند، لحظهای به ما بپیوند و دلهای سنگین را سبک کن.
من اندیشم که جان بر تو فشانممشو از جای، کین اندیشه برجاست
هوش مصنوعی: به نظر میرسد که من دربارهٔ تو فکر میکنم و میخواهم جانم را برای تو فدا کنم، اما از جایت تکان نخور، زیرا این فکر در ذهن من ثابت است.
ز تو جورست با ما و غمی نیستاگر خواهی غرامت نیز بر ماست
هوش مصنوعی: رفتار تو با ما ناعادلانه است، اما برای ما اهمیتی ندارد؛ حتی اگر بخواهی، ما هم آمادهایم تا بهای این رفتار را بپردازیم.
دمم دادی و من چون شهد خوردمندانم کان چه شوخی وین چه سوداست؟
هوش مصنوعی: به من زندگی و حیات دادی و من مانند شهد شیرین آن را نوشیدم، نمیدانم این چه بازی و شوخی است و این چه فایدهای دارد؟
ز من جان خواستی جان را چه قدرست؟تو بنشین کز سر جان بر توان خاست
هوش مصنوعی: تو جانم را خواستی، اما ارزش آن چقدر است؟ تو خودت بنشین، زیرا برای به دست آوردن جان، باید از سر آن برآیی.
بیفکن سایه بر کارم که بی توچو سایه کار من افتاده در پاست
هوش مصنوعی: سایهات را بر کار من بینداز، زیرا بدون تو، وضعیت کارم به اندازه یک سایه بیروح و خستهکننده شده است.
مجیر از عمر، حاصل خواست وصلتبنامیزد چنان آمد که او خواست
هوش مصنوعی: عمر به سرعت میگذرد، اما در این مدت میتوان به خواستههای خود در عشق و وصل رسید. این موضوع به همان صورت که در نظر داشتیم پیش میرود.