تناجی
مجیرالدین بیلقانی

شمارهٔ ۷

بازار شکر لعل شکر بار تو بشکستناموس فلک غمزه خونخوار تو بشکست
بازار تو تا گرم شد از زحمت عشاقبس شیشه خونی که به بازار تو بشکست
در راه تو خود بین نتوان بود که مه رابا خوبی تو آینه در بار تو بشکست
جانی که مرا بود ز غم نیم شکستهیکباره ازین ناز به خروار تو بشکست
هر عقل که صرف آمد و هر دل که صفا داشتدر کوی تو واله شد و در کار تو بشکست
بی خار گلی مانده ای امروز که ایامصد تیر مرا در جگر از خار تو بشکست
گر نام شکسته است مجیر از تو غمی نیستباید که نگویند که زنهار تو بشکست