تناجی
فضولی بغدادی

شمارهٔ ۳۲۵

ای شمع که شد سوخته عشق تو جانمروشن شده باشد بتو هم سوز نهانم
مشهور جهان چون نشود حسن تو از منعمریست من از عشق تو رسوای جهانم
بر بند زبانم بتکلف که نیفتدسر غم عشقت بزبانها ز زبانم
مانند بنایی که دهد عکس بآوازآمد بفغان گنبد گردون ز فغانم
کی در تو رسد آه من خم شده قامتتیرم نرود دور چو بستست کمانم
کارم بخدا ماند چه سازم چه کنم آهبسیار سراسیمه سودای بتانم
از اشک روان چون نکنم گریه فضولیبرداشت ز خاک ره او اشک روانم