شمارهٔ ۳۲۵
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از عشق سوزان خود به معشوق سخن میگوید و میگوید که دلی سوخته و غمگین دارد. او احساس میکند که عشقش به معشوق آنقدر شناخته شده است که نمیتواند از آن پنهان بماند و به همین دلیل رسوای جهان شده است. شاعر نگران است که نتواند احساساتش را به درستی بیان کند و درد و رنجش را به زبانی بیاورد. او به تصویر یک ساختمان که صداهایش منعکس میشود اشاره میکند و میگوید که فغان و نالهاش در گنبد آسمان به گوش میرسد. در نهایت، شاعر به شدت تحت تأثیر عشقش است و نمیداند چه کاری باید انجام دهد و از اشکهایش نمیتواند کنارهگیری کند.
ای شمع که شد سوخته عشق تو جانمروشن شده باشد بتو هم سوز نهانم
هوش مصنوعی: ای شمع، که به خاطر عشق تو جانم روشن شده، شاید تو هم به عشق من دلی سوخته داشته باشی.
مشهور جهان چون نشود حسن تو از منعمریست من از عشق تو رسوای جهانم
هوش مصنوعی: وقتی زیبایی تو در دنیا شناخته نشود، من از عشق به تو مدت زیادی است که در نظر مردم رسوا شدهام.
بر بند زبانم بتکلف که نیفتدسر غم عشقت بزبانها ز زبانم
هوش مصنوعی: زبانم را به زحمت میبندم تا از عشق تو، غمانگیز حرفی به زبان نرود و بر زبانها نیفتد.
مانند بنایی که دهد عکس بآوازآمد بفغان گنبد گردون ز فغانم
هوش مصنوعی: شبیه ساختاری که صدایش در فضا منعکس میشود، صدای نالهام به گردونه آسمان میرسد و آن را به فغان درمیآورد.
کی در تو رسد آه من خم شده قامتتیرم نرود دور چو بستست کمانم
هوش مصنوعی: هرگز نمیتوانم به تو برسد، زیرا آه و دلتنگیام مرا خم کرده و حالتی از اندوه بر من حاکم است، مانند تیر که نمیتواند از چلک خروج کند، چون کمانم را کشیدهام.
کارم بخدا ماند چه سازم چه کنم آهبسیار سراسیمه سودای بتانم
هوش مصنوعی: کارم به خدا به جایی نرسید، نمیدانم چه باید بکنم. آه! در دل آشفتگی و غم، شوق و حسرت معشوقان به جانم افتاده است.
از اشک روان چون نکنم گریه فضولیبرداشت ز خاک ره او اشک روانم
هوش مصنوعی: از بچگی همیشه به خاطر او اشک ریختهام، اما حالا نمیدانم چطور از اشکهایم بگویم. همواره در راه او، اشکهایم به زمین افتادهاند.