شمارهٔ ۲۸۷
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به شدت تحت تاثیر عشق قرار دارد و این عشق را بلای جان خود میداند. او از درد فراق و تأثیرات آن بر روح و جسم خود صحبت میکند و بیان میکند که عشقش او را جوان نگه داشته است. شاعر راز عشقش برای دیگران آشکار شده و از محبوب میپرسد که چرا قلبش را پنهان کرده است. او احساس میکند که روحش با محبوبش پیوند خورده و هر جا که میرود، حضور او را حس میکند. در پایان، شاعر از دل خود میخواهد صبر کند و آرامش را حفظ کند و بر این عشق پایدار بماند.
ای عشق بلای جان شدستیاندر دل ناتوان شدستی!
هوش مصنوعی: ای عشق، تو باعث درد و رنج من شدهای و در دل من که ناتوان است، جا گرفتهای!
کردست مرا فراق پیرمبا تو نگرم جوان شدستی!
هوش مصنوعی: فراق و جدایی از تو مرا پیر کرده است، اما وقتی به تو نگاه میکنم، مثل اینکه جوانتر شدهام!
رازم ز تو گشته آشکاراتو از چه به دل نهان شدستی؟!
هوش مصنوعی: راز من حالا برای همه روشن شده، پس چرا تو هنوز در دل خودت پنهان ماندهای؟
روحم که روان شده به کویشبا روح منت روان شدستی!
هوش مصنوعی: روح من به کوی تو پرواز کرده، و تو نیز با روحی لطیف و مهربان به استقبال من آمدهای!
چون تیر مرا تو راست دیدیزان روی مرا کمان شدستی!
هوش مصنوعی: تو با دقت و توجه به قلب من نگاه کردی و به همین خاطر تبدیل به دلیلی شدی که عشق و احساساتم را به حرکت درآوردی!
پارم به من آشنا نمودیاعدای من این زمان شدستی!
هوش مصنوعی: تو ماهیت من را به من شناساندی، اکنون دیگر زمان دشمنی من به سر آمده است!
در هر طرفی دوانم از توهرجا که روم دوان شدستی!
هوش مصنوعی: هر کجا که بروم، تو همواره در کنار من هستی و از من جدا نمیشوی!
امروز به مرغزار حسنشدر گله من شبان شدستی!
هوش مصنوعی: امروز تو به زیباییات در دشت دلانگیز من مانند شبانی میمونی!
صبری بکن ای دل بلاکش!خاموش که پرفغان شدستی!
هوش مصنوعی: ای دل صبور باش! ساکت باش که خیلی ناله و فریاد کردهای!
جاوید بمان به عشق طغرلبا عشق تو همزبان شدستی!
هوش مصنوعی: همیشه در عشق طغرل پایدار و جاویدان باش، زیرا عشق تو نیز با او همنوا شده است!