تناجی
امیرعلیشیر نوایی

شمارهٔ ۲۶۶ - اختراع

نیست در دیر مغان بدمست بی‌باکی چو مناز گریبان تا به دامن پیرهن‌چاکی چو من
آنچنان کاندر کمال حسن پاکی چون تو نیستیافت نبود در کمال عشق هم پاکی چو من
غم چو نبود از غم عشقت به عالم صعب‌ترشد یقین این هم که نبود نیز غمناکی چو من
درخور ادراک حسنت هرکسی را عاشقی استنیست در عشاق زارت اهل ادراکی چو من
گر رباید صرصر عشقت چو حسن عشاق رانیست در دشت غم و اندوه خاشاکی چو من
گل اگر باید پی تعمیر کوی عاشقیبهر آن آبی چو اشکم نبود و خاکی چو من
قطع دشت فقر اگر در شیوه چالاکی‌ستفانیا در قطع این ره نیست چالاکی چو من