شمارهٔ ۱۰
هوش مصنوعی: شاعر در این ابیات از عشقش به معشوق سخن میگوید و تأثیر عمیق و دردناک آن را بر دل و حال خویش توصیف میکند. او از بیقراری و اشتیاقش به زلف و چشم معشوق صحبت میکند و میگوید که دلش به اندازه برگ لاله سوخته است. شاعر احساس میکند که مانند روزگار شوریده است و از دلتنگی به شدت رنج میبرد. در پایان، او به اوضاع خود اشاره میکند که اگر معشوق او را نادیده بگیرد، جز غم و اندوه چیزی از عشقش نمیماند.
چون زلف تو بی قرارم از عشقتچون چشم تو با خمارم از عشقت
هوش مصنوعی: زلفهای تو باعث بیقراری من است و عشق تو مرا مثل چشمانت در حالت خمار قرار داده است.
زان روی که برگ لاله را مانددلسوخته لالهوارم از عشقت
هوش مصنوعی: به خاطر اینکه دلم به حالت سوخته لاله میماند، به عشق تو مانند لاله به رنگ برگش در آمدهام.
زان زلف چو روزگار شوریدهشوریدهٔ روزگارم از عشقت
هوش مصنوعی: از آن موهای حیرتانگیز تو، مانند روزگار در همریخته و آشفتهام، که تنها به خاطر عشق تو اینگونه شدهام.
بارم ندهی و من ز دلتنگیبا دیدهٔ اشکبارم از عشقت
هوش مصنوعی: اگر به من محبت نکنی، من از عشق تو با چشمانی پر از اشک و دلی پر از غم در حال رنج کشیدن هستم.
تا خوار مرا چو خاک میداریجز باد به کف ندارم از عشقت
هوش مصنوعی: تا زمانی که مرا نادیده و بیارزش میپنداری مثل خاک، من جز بادی که در دست دارم هیچ چیز دیگری از عشق تو ندارم.