شمارهٔ ۴۵۷
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به بیان نگرانیها و دردهای خود از جدایی و فراق میپردازد. او از زندگی بدون نور و امید صحبت میکند و میگوید که وعدههای تو باعث ناامیدیاش شده است. شاعر احساس میکند که حتی دوستی از آشنا را نیز به بیگانهها سپرده است و این جدایی برای او بسیار سنگین و دلشکننده است. او همچنین به حالتی مست اشاره میکند که به خاطر عشقش به خود آسیب میزند. در نهایت، شاعر از حسرتهای خود نسبت به آشنایی با دیگران میگوید و نشان میدهد که در دوری و جدایی به سر میبرد.
ما برق جای نور به کاشانه بردهایمآتش به پاسبانی پروانه بردهایم
هوش مصنوعی: ما جای نور را با برق پر کردهایم و آتش را برای مراقبت از پروانه به همراه آوردهایم.
بگرفته خواب دیده بخت و امید رااز بس ز وعدههای تو افسانه بردهایم
هوش مصنوعی: خواب و امید ما از بس که به وعدههای تو دل بستهایم، گرفته و محو شده است.
با ما اگر خدای کند دشمنی به جاستکز آشنا پناه به بیگانه بردهایم
هوش مصنوعی: اگر خداوند با ما دشمنی کند، جایز است؛ زیرا ما از آن کس که با ما آشناست، به بیگانه پناه آوردهایم.
این گوشمال درخور ما هست از فراقنام جدایی تو دلیرانه بردهایم
هوش مصنوعی: این تنبیهای که ما دریافت کردهایم به خاطر دوری و جداییات است و ما با شجاعت این درد را تحمل کردهایم.
مستیم، آنچنان که به قصد هلاک خویشخنجر به خصم و سنگ به دیوانه بردهایم
هوش مصنوعی: ما در حالتی مستی به سر میبریم که مانند کسی که برای آسیب رساندن به خود، به دشمنش چاقو میزند و به دیوانه سنگ پرتاب میکند، رفتار میکنیم.
از سایه خودیم رمان ما رمیدگانکز کنج خانه گنج به ویرانه بردهایم
هوش مصنوعی: ما از سایه خود فرار کردهایم و دور از خانه، گنجی را که داشتیم به ویرانهای منتقل کردهایم.
حرفی بگو، بپرس، «نظیری» چه محرمی استحسرت به آشناییی بیگانه بردهایم
هوش مصنوعی: بگو چیزی، بپرس؛ «نظیری» چه رازی است که ما به دوستی با کسی که غریبه است، دلخوشی داریم اما از آن حسرت میخوریم.