تناجی
واعظ قزوینی

شمارهٔ ۸

الهی نفرت از ما ده، بنوعی اهل دنیا راکه ره ندهد کسی در دل غبار کینه ما را
عطا کن مشرب افتادگی، پیش درشتانمتو کز همواری افگندی به پای کوه صحرا را
نگردیدیم نرم از آسیای گردش گردونبه پای گردش چشمی بیفگن دانه ما را
در آن دم کاید از ذکر تو در شورش عجب نبودزبان موج اگر افتد برون از کام، دریا را
مگر در وسعت‌آباد خیالت سر کند ورنهنگنجد شور مجنون تو در آغوش صحرا را
شود شاید می فکر ترا مینا دل واعظبه دست آتش شوقی بده این سنگ خارا را