تناجی
واعظ قزوینی

شمارهٔ ۵۶

گرفتم در نظر، هر جا شدم، آن قد موزون راخیابان کردم از یک سرو، بر خود کوه و هامون را
مربی گر نباشد آفتاب طلعت لیلیکه میسازد نگین حلقه اطفال مجنون را
تلاش خودشناسی، شیوه آزادگان باشدنظر بر اصل خود باشد ازین رو بید مجنون را
لبالب میشوم، از حسرت لب بر لبش سودنچو بر هم می‌گذارد شوخ من، لب‌های میگون را
برد دامان خالی، واعظ از گلزار رخساریکه چون خورشید دامن کرده پرگل، کوه و هامون را