تناجی
واعظ قزوینی

شمارهٔ ۹۷

به پیری آنچنان گردیده‌ام از ناتوانی‌هاکه نتوانم گشودن چشم حسرت بر جوانی‌ها
گداز آتش هجران او جایی که زور آردتوان بر طالع خود تکیه کرد از ناتوانی‌ها
ز بار غم چه پروا؟ لیک یار آید چو در گفتناز آن ترسم که از جا درنیایم از گرانی‌ها
اگر خورشید رخسار تو در پیش نظر باشدچو ماه نو ز پیری می‌روم سوی جوانی‌ها
دل خود را به فریاد خموشی می‌کنم خالیبر یاری که می‌داند زبان بی‌زبانی‌ها
دگر امروز از فیض نگاه گرم مه‌رویانزبان واعظ ما می‌کند آتشفشانی‌ها