شمارهٔ ۲۴۹
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به بیان غم و اندوهی عمیق میپردازد. او میگوید که در دلش آرزوی خوشبختی وجود ندارد و زندگی را چون میدان جنگی خطرناک میبیند. او از بزرگی که محبت و لطفی در آن نیست، به بلندی کوه تشبیه میکند و بر نداشتن حقیقت در دنیا تأکید میکند. غمهای پیش آمده باعث شدهاند که دلش دیگر تمایلی به زندگی نداشته باشد. در پایان، شاعر به واعظی که به او نصیحت میکند، میگوید که سخنانش بیفایده است، زیرا او از آتش غم و اندوه پر شده و دیگر امیدی برای بهبود ندارد.
فضای خاطرم از غم از آن غبار نداردکه آرزوی جهان، از دلم گذار ندارد
هوش مصنوعی: ذهنم از غم پر نیست، چون آرزوهای بزرگ دنیا هیچگاه از دلم دور نمیشوند.
جهان چو معرکه تیغ بازی است حذر کنچه پا نهی به میان؟ این میان کنار ندارد!
هوش مصنوعی: دنیا مانند میدان جنگی است که در آن شمشیرها در حال بازی هستند، پس مواظب باش که پا به وسط این میدان نگذاری، زیرا اینجا جایی برای آرامش ندارد!
بزرگیی که در آن نیست چشم لطف بمردمبود چو کوه بلندی که چشمه سار ندارد
هوش مصنوعی: اگر بزرگی، محبت و لطفی نداشته باشد، مثل کوهی خواهد بود که در آن چشمهای وجود ندارد؛ یعنی بیثمر و خشک است.
شده است سیر ز مردارخواری غم دنیاکه شاهباز دلت رغبت شکار ندارد
هوش مصنوعی: غم دنیا آنقدر انسان را خسته و افسرده کرده که مانند شاهینی که به شکار عادت دارد، دیگر تمایلی به گرفتن طعمه ندارد.
بود بقدر درشتی ضرور بی ادبان راکه دست سوده شود هر گلی که خار ندارد
هوش مصنوعی: به اندازهی زشتی، بیادبان را نیاز است که هر گلی که خار ندارد، دست نخورده باقی بماند.
سخن مجوی دگر واعظ از شکسته دل منفسرده است ز بس آتشم؟ شرار ندارد
هوش مصنوعی: دیگر به سخن گفتن واعظ درباره دل شکستهام نپردازید، زیرا دل من به قدری سوخته است که دیگر هیچ شعلهای ندارد.