تناجی
واعظ قزوینی

شمارهٔ ۵۱۷

بسکه بد باشد ز شوخی خنده بر یاران زدنگل ببد خواه خود، از روی جفا نتوان زدن
هر که با دست تهی، بار کسان بر دل نهادهمچو کشتی میتواند پای بر توفان زدن
ناامیدی بسکه در ایام ما گردیده عامناید از چاک گریبان، دست بر دامان زدن
نازک اندامی که من دیدم، ستم باشد برواز پی قتلم بر آن موی کمر، دامان زدن
باغبان از دیدن گلزار حسنش رسم کردبر گلستان از خیابان ها خط بطلان زدن
پیش واعظ ابر و برق مزرع آسودگیگریه برخود کردنست و، خنده بر دوران زدن