تناجی
واعظ قزوینی

شمارهٔ ۵۳۴

بهار آمد، که جوشد ز آتش دل باز خون منگل رعنا شود، چسبانده مشق جنون من
بشد نخل دعایم روشناس عالم بالاتو گویی بید مجنونست، آه سرنگون من
مشو از عار در دیوان محشر منکر قتلمکه محضر دارد از دامان گلگون تو، خون من
باین کوتاه دستیهای طالع، چشم آن دارمکه گیرد دامن وصل تو، اشک لاله گون من
چسان دل از خم ابروی خونریز تو بردارمکه نتواند چکیدن از دم تیغ تو خون من؟
ز آه عاجزان ترسیده چشمم آنچنان واعظکه میلرزم بخود، دشمن چو میگردد زبون من