تناجی
واعظ قزوینی

شمارهٔ ۵۵۶

چشمش در ستم بر خلق باز کردهمژگان بخون مردم، دستی دراز کرده
برداشته بتکبیر، یکبارگی ز خود دستهر کس بقبله ما یکره نماز کرده
سرچشمه حیات است لعل تو، لیک ما رازلف تو بی نیاز از عمر دراز کرده
تا سیم درد بیغش سازد در آتش عشقتیغش دو نیم دل را، مانند گاز کرده
هست از خرام نازش، کوتاه دست خوباندر نیکوی همین سرو، قدی دراز کرده
از بسکه گشته حیران آیینه بر جمالشدیگر بهم نیاید چشمی که باز کرده
فکر بلند واعظ از طبع پست خود نیستگویا که یاد قد آن سرو ناز کرده