غزل شمارهٔ ۱۰۰
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از احساس غم و اندوهی که بر دلش سنگینی میکند، سخن میگوید. او با بیامیدی به دنیا و زیباییهای آن اشاره دارد و میگوید که حتی وقتی به گلستانی نگاه میکند، درد و خاری به دلش میرسد. او امیدی به بهبود وضعیت خود ندارد و احساس میکند که به دور از زیباییها و شادیهاست. شاعر در جستجوی مرهمی برای زخمهایش است و در نهایت با اشاره به کاروان صبر، به حالتی از انتظار و تحمل اشاره میکند که ممکن است روزی به آرامش برسد.
هر زمانی بر دلم باری رسدوز جهان بر جانم آزاری رسد
هوش مصنوعی: هر وقت که دل من تحت فشار قرار میگیرد و از زندگی به من آسیب میزند، احساس سنگینی و سختی میکنم.
چشم اگر بر گلستانی افکنماز ره گوشم به دل خاری رسد
هوش مصنوعی: وقتی به گلستانی نگاه میکنم، از جانب گوشم به دل، اندوهی میرسد.
نیست امیدم که در راه دلمشحنهٔ امید را کاری رسد
هوش مصنوعی: من به آیندهای روشن امیدی ندارم، زیرا هیچگونه کمکی در مسیر آرزوهایم نمیتوانم پیدا کنم.
نیستم ممکن که در باغ جهاندست من بر شاخ گلناری رسد
هوش مصنوعی: من نمیتوانم در باغ زندگی به چیزی که میخواهم دست پیدا کنم.
آسمان گر فیالمثل پاره کنندزان نصیب من کلهواری رسد
هوش مصنوعی: اگر آسمان را مثلاً پاره کنند، از آن، قسمت سرم به من میرسد.
زخمها را گر نجویم مرهمیآخر افغان کردنم باری رسد
هوش مصنوعی: اگر نتوانم برای زخمهایم درمانی بیابم، به ناچار باید بار دیگر فریاد بزنم.
از تو پرسم در چنین غم مرد راجان رسد بر لب؟ بگو آری رسد
هوش مصنوعی: میپرسم از تو که آیا در این وضعیت طاقتسوز، جان یک مرد به لب نمیرسد؟ بگو که بله، جانش به لب رسیده است.
پی گرفتم کاروان صبر رابو که خاقانی به سرباری رسد
هوش مصنوعی: من به دنبال کاروان شکیبایی رفتم تا ببینم خاقانی به کجا میرسد.