غزل شمارهٔ ۲۵۳
هوش مصنوعی: غزل بیانگر درد و ناکامی عاشق است که در اثر جدایی از معشوق دچار رنج و آتش درون شده است. شاعر اذعان میکند که با وجود عشقش، هیچ راهی برای جبران احساساتش نمییابد و تیرهای جفای محبوبش قلبش را میسوزاند. او از شب هجران میپرسد و حس میکند که در گداز آتش عشق به سر میبرد. در پایان، شاعر به این نتیجه میرسد که هر چیزی که به آن نیاز دارد، در وجود معشوقش خلاصه میشود.
طبع تو دمساز نیست چاره چه سازمکین تو کمتر نگشت مهر چه بازم
هوش مصنوعی: طبع و مزاج تو با من سازگار نیست، نمیدانم چه راه حلی پیدا کنم، زیرا عشق تو به من کمتر از آنچه باشد که میخواهم، چه کار میتوانم بکنم؟
تیر جفایت گشاد راه سرشکمتیغ فراقت درید پردهٔ رازم
هوش مصنوعی: حسرت و درد دوری تو، زخم عمیقتری به من زده است. این تیر ستم تو به راحتی به قلبم نفوذ کرده و رازهایم را به نمایش گذاشته است.
از شب هجران بپرس تا به چه روزمز آتش سودا ببین که در چه گدازم
هوش مصنوعی: از شب بیخبری و دوری سوال کن که در چه حالتی هستم و ببین به خاطر عشق و دلتنگی چقدر در آتش رنج میسوزم.
زهرهٔ آن نیستم که پای تو بوسمپس به چه دل دست سوی زلف تو یازم
هوش مصنوعی: من آنقدر شجاعت و لیاقت ندارم که پای تو را بوسه زنم، پس چطور میتوانم دستم را به سوی موهای تو دراز کنم؟
باز نیازم به شاهد و می و شمع استهر سه توئی ز آن به سوی توست نیازم
هوش مصنوعی: من دوباره به محبت و زیبایی و روشنایی نیاز دارم، و همه اینها در وجود توست. پس به خاطر این نیازم، به سوی تو میروم.