غزل شمارهٔ ۲۷۶
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از صبح و باد میخواهد که او را به عشق محبوبش آگاه کنند و از زیباییهای او صحبت کند. او به خورشید میگوید که زبانش را برای بیان عشقش بگشاید و از خوابهای مرتبط با دوست یاد میکند. شاعر از جانش میخواهد که برای رسیدن به محبوب از آن دل بدهد و به سوی او برود. در نهایت، شاعر به نام خاقانی از او میخواهد که داستان عشقش را کوتاه تر کند، زیرا عاشق به وصال محبوب نیاز دارد.
ای صبح مرا حدیث آن مه کنای باد، مرا ز زلفش آگه کن
هوش مصنوعی: ای صبح! داستان آن ماه را برایم تعریف کن و ای باد، مرا از درختان زلف او باخبر کن.
ای قرصهٔ آفتاب پیش منبگشای زبان، قصد آن مه کن
هوش مصنوعی: ای تابندهٔ خورشید، به من سخن بگو و روی خود را به آن مه زیبا نشان بده.
ای خیل خیال دوست هر ساعتاز سبزهٔ جان مرا چراگه کن
هوش مصنوعی: ای گروهی از خیال دوست، هر لحظه جان مرا به سبزه و زندگی مملو کن.
ای لاف زده ز عشق و دل دادهجان هم بده و به کوی او ره کن
هوش مصنوعی: ای کسی که از عشق سخن میگویی و جان خود را به دل دادهای، اکنون همه چیزت را بده و به سویی که دلبر است حرکت کن.
ای خاقانی دراز شد قصهجان خواهد یار قصه کوته کن
هوش مصنوعی: ای خاقانی، داستان جان دراز شد، یاری خواهد که این داستان را کوتاهتر کن.