غزل شمارهٔ ۳۳۸
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از درد و غم ناشی از رفتار معشوقهاش شکایت میکند. او نمیداند که چه کرده که با وی اینگونه رفتار شده و به یاد میآورد که چگونه به او محبت کرده، اما معشوقهاش با بیمحلی پاسخ میدهد. شاعر به شدت از بیاحساسی معشوقه رنج میبرد و به این فکر میکند که حتی اگر دوباره به او سلام کند، چندان به او توجه نخواهد شد. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که با وجود تمام این بیتوجهیها، باز هم نمیداند چه باید کند و پایان کارش چه خواهد بود.
چه کردهام که مرا پایمال غم کردیچه اوفتاد که دست جفا برآوردی
هوش مصنوعی: چه کار کردهام که تو با این همه غم به سراغ من آمدهای؟ چه حادثهای رخ داده که تو اینگونه به من آزار رساندهای؟
به نوک خار جفا خستیم نیازردمچو برگ گل سخنی گفتمت بیازردی
هوش مصنوعی: چون روی خار و جفا را تحمل کردم، مثل برگ گلی که هیچ آسیبی نمیزند، حرفی به تو زدم و تو ناراحت شدی.
مرا به نوک مژه غمزهٔ تو دعوت کردبخورد خونم و گفتا برو نه درخوردی
هوش مصنوعی: او با نگاه و غمزهاش مرا به خود فراخواند و به نوعی به من فهماند که برای او ارزش ندارم و نباید به او نزدیک شوم، حتی اگر به خاطرش آسیب ببینم.
به حق غمزهٔ شوخ تو دررَسَم لیکنزمردی است مرا صبر نه ز نامردی
هوش مصنوعی: به خاطر ناز و اداهای تو، صبر کردن برای من چون یک زمرد باارزش است، نه به خاطر ترس از ناتوانی.
به ره چو پیش تو باز آیم و سلام کنمبه سرد پاسخ گوئی علیک و برگردی
هوش مصنوعی: وقتی که دوباره به سوی تو بیایم و سلام کنم، تو با سردی جواب میدهی و رویت را برمیگردانی.
بسوختی تر و خشک مرا به پاسخ سردکه دید هرگز سوزندهای به این سردی
هوش مصنوعی: عشق و احساسات من، مانند آتش خوراکش شده و به همه چیز آسیب رسانده. وقتی هم که پاسخ بیاحساسی شنیدم، فهمیدم که هیچ چیز نمیتواند به این اندازه سرد و بیروح باشد.
مرا نگوئی کاخر به جای خاقانیدگر چه خواهی کردن که کردنی کردی
هوش مصنوعی: به من نمیگویی که در نهایت چه خواهی کرد، چون هر چه که باید انجام میشد، انجام گرفته است.