تناجی
خاقانی شروانی

شمارهٔ ۲۱۵ - در مدح ابوالمظفر جلال الدین شروان‌شاه اخستان

پیش که صبح بر درد شقهٔ چتر عنبریخیز مگر به برق می برقع صبح بر دری
پیش که غمزه زن شود چشم ستارهٔ سحربر صدف فلک رسان خندهٔ جام گوهری
برکش میخ غم ز دل پیش که صبح برکشداین خشن هزار میخ از سر چرخ چنبری
ساخت فرو کند ز اسب، آینه بندد آسمانصبح قبا زره زند، ابر کند زره‌گری
زآنکه برهنگی بود زیور تیغ صبح فشصبح برهنه می‌کند بر تن چرخ زیوری
گاه چو حال عاشقان صبح کند ملونیگه چو حلی دلبران مرغ کند نواگری
چون به صبوح بلبله قهقهه کرد و خنده‌نیخنده کند نه قهقهه، صبح چو نوگل طری
روز به روزت از فلک نزل دو صبح می‌رسدصبح سه گردد ار به کف جام صبوحی آوری
نوبر صبح یک دم است، اینت شگرف اگر دهیداد دمی که می‌دهد صبح‌دمت به نوبری
فرض صبوح عید را کز تو به خواب فوت شدصدره اگر قضا کنی تا ز صبوح نشمری
نیست ز نامده خبر وز دم رفته حاصلیحاصل وقت را نگر تا دم رفته ننگری
عمر پلی است رخنه‌سر، حادثه سیل پل شکنکوش که نارسیده سیل، از پل رخنه بگذری
آنکه غم جهان خورد، کی ز حیات برخوردپس تو غم جهان مخور، تا ز حیات برخوری
آهوکا! سگ توام می خور و گرگ مست شوخواب پلنگ نه ز سر گرچه پلنگ گوهری
برگ می صبوح کن، سرکه فروختن که چهگرچه ز خواب جسته‌ای خوش ترش و گران سری
خواب تو می‌نشاندم بر سر آتش هوسکان همه مشک بر سرت وین همه مغز را تری
شو به گلاب اشک من خواب جهان ز عبهرتتا به دو لاله درکشی جام گلاب عبهری
هم به گلاب لعل بر، درد سرم که از فلکبا همه درد دل مرا درد سری است بر سری
برق تویی و بید من، سوختهٔ توام کنونسوخته بید خواه اگر رواق عید پروری
رقص کنان نگر خره لعل غبب چو روی توطوق کشان سرودمش چون خطت از معنبری
بر غبب و دم خزه خیز و رکاب باده دهچون دمش از مطوقی چون غببش ز احمری
منتظری که از فلک خوانچهٔ زر برآیدتخوانچه کن و چمانه‌کش خوانچهٔ زر چه می‌بری
جز جگری نخورده‌ای بر سر خوانچهٔ زر برآیدتعمر تو می‌خورد تو هم در غم خوانچهٔ زری
کردهٔ چرخ جو به جو دیده و آزموده‌ایکرده به جور جو جوت هم به جوال او دری
در ده از آن چکیده خون ز آبلهٔ تن رزانکبلهٔ رخ فلک، برد عروس خاوری
از پس زر اختران کامده بر محک شبرفت سیاهی از محک، ماند سپید پیکری
تیره شد آب اختران ز آتش روز و می‌کندبر درجات خط جام آب چو آتش اختری
چرخ کبود جامه بین ریخته اشک‌ها ز رختا تو ز جرعه بر زمین جامهٔ عید گستری
آن می و جام بین بهم گوئی دست شعبدهکرده ز سیم ده دهی صرهٔ زر شش سری
در کف ساقی از قدح حقهٔ لعل آتشیدر گلوی قدح ز کف رشتهٔ عقد عنبری
ساقی بزم چون پری جام به کف چو آینهاو نرمد ز جام اگر ز آینه می‌رمد پری
در کف آهوان بزم آب رز است و گاو زرآتش موسوی است آن در بر گاو سامری
از قطرات جرعه‌ها ژالهٔ زرد ریختهیافته چون رخ فلک پشت زمین مجدری
دختر آفتاب ده در تتق سپهر گونگشته به زهرهٔ فلک حامله هم به دختری
کرده به جلوه کردنش باد مسیح مریمیکرده به نقش بستنش نار خلیل آزری
مطرب سحرپیشه بین در صور هر آلتیآتش و آب و باد و گل کرده بهم ز ساحری
بربط اعجمی صفت هشت زبانش در دهاناز سر زخمه ترجمان کرده به تازی و دری
نای عروسی از حبش ده ختنش به پیش و پستاج نهاده بر سرش از نی قند عسکری
چنگ برهنه فرق را پای پلاس پوش بینخشک رگی کشیده خون ناله کنان ز لاغری
دست رباب و سر یکی بسته به ده رسن گلوزیر خزینهٔ شکم کاسهٔ سر ز مضطری
چنبر دف شکارگه ز آهو و گور و یوز و سگلیک به هیچ وقت ازو هیچ شکار نشکری
روز رسید و محرمان عید کنند زین سببروز چو محرمان زند لاف سپید چادری
در عرفات بختیان بادیه کرده پی‌سپرما و تو بسپریم هم بادیهٔ قلندری
در عرفات عاشقان بختی بی‌خبر توئیکز همه بارکش‌تری وز همه بی‌خبرتری
دی به نماز دیگری موقف اگر تمام شدچون تو صبوح کرده‌ای مرد نماز دیگری
ور سوی مشعر الحرام آمده‌اند محرمانمحرم می شویم ما میکده کرده مشعری
ور به منی خورد زمین خون حلال جانورانما بخوریم خون رز تا نرسد به جانوری
هر که کبوتری کشد هم به ثواب در رسدخیز و ببر گلوی دل، کو کندت کبوتری
سنگ فشان کنند خلق از پی دین به جمره درما همه جان فشان کنیم از پی خم به می خوری
ور به طواف کعبه‌اند از سر پای سر زنانما و تو و طواق دیر از سر دل، نه سرسری
ور همه سنگ کعبه را بوسه زنند حاجیانما همه بوسه گه کنیم آن سر زلف سعتری
کوی مغان و ما و تو هر سر سنگ کعبه‌ایپای تو کرده زمزمی، دست تو کرده ساغری
طاعت ماست با گنه کز پی نام درخوردروی سپید جامه را داغ سیاه گازری
کعبه به زاهدان رسد، دیر به ما سبو کشانبخشش اصل دان همه، ما و تو از میان بری
زهد شما و فسق ما چون همه حکم داور استداورتان خدای بس، اینهمه چیست داوری
گر حج و عمره کرده‌اند از در کعبه رهروانما حج و عمره می‌کنیم از در خسرو سری
خاطر خاقانی از آن کعبه شناس شد که اودر حرم خدایگان کرده به جان مجاوری