شمارهٔ ۴۰
هوش مصنوعی: این شعر عاشقانه، سرشار از احساسات عمیق و درد جدایی است. شاعر به عشق و زیبایی معشوقش اشاره میکند و از ناتوانی خود در مقابل جذبههای او صحبت میکند. او میگوید که عشق همچون دریا عمق دارد و آدمی را غرق میکند و در این مسیر نمیتواند هیچ راهی پیدا کند. شاعر از شکستهای عاشقانه، ناامیدی و بیپناهی سخن میگوید و تاکید دارد که دیگر نمیتواند به عقل و منطق خود پناه ببرد. در نهایت، او از عشق به عنوان حالتی فراتر از همه چیز یاد میکند که هیچ نیازی به زهد و پارسایی ندارد و بر زندگی خودش و عشقش تمرکز دارد.
میبرد دل من بان ترک ختائی چون کنمبا شکنج طرهاش زورآزمایی چون کنم
هوش مصنوعی: دل من با زیباییهای او مست و خسته است. حالا چه کنم که با پیچیدگیهای موهایش دست و پنجه نرم کنم؟
خواستم جویم میانش بست عقلم را بمویبا چنین بیدانشی کشورگشائی چون کنم
هوش مصنوعی: میخواستم به دنبال او بروم، اما عقل من به خاطر نادانیام متوقف شد. حالا چگونه میتوانم با این بیدانشی کشورگشایی کنم؟
خال او دیدم پی آن دانه رفتم سوی داماز کمند پرخمش فکر رهائی چون کنم
هوش مصنوعی: به خاطر زیبایی خال او، به سمت او رفتم و در دام عشق گرفتار شدم. اکنون نمیدانم چگونه از دست این پرچم زیبایش رهایی یابم.
از هواگیری آن گیسو شکستم پر و بالمرغ دامم من بشاهین هوائی چون کنم
هوش مصنوعی: از لطافت و زیبایی آن موهای نرم و پرپشت احساس حیرت و شگفتی میکنم. من همچون پرندهای آواره و گرفتار شدهام که به دنیای آزاد پرواز میخواهد.
عشق دریائیست کانجا چاره نبود بر غریقآشنا دروی باین بیدست و پائی چون کنم
هوش مصنوعی: عشق مانند دریایی است که کسی که در آن غرق شده، راه نجاتی ندارد. من که در این وضعیت بیدست و پا هستم، چگونه میتوانم از این وضعیت فرار کنم؟
ما و عجز بینوائی یار و استغنا و نازتا باستغنای او با بینوائی چون کنم
هوش مصنوعی: من و ناتوانی، در مقابل عشق یاری که بینیاز و ناز دارد، چگونه میتوانم به او نشان دهم که با این ناتوانیام، در برابر بینیازیاش قرار بگیرم؟
پیش شمع روی او پروانهسان میسوخت جاندر شبان وصل تا روز جدایی چون کنم
هوش مصنوعی: در برابر زیبایی او مانند پروانهای در آتش میسوزم. جانم در شب وصال به او دچار شوق و اشتیاق است، اما حالا که روز جدایی فرا رسیده، نمیدانم چه کنم.
نالههای عاشقی آید زهر بندم چونیگوش جانم بر نغمه چنگی و نانی چون کنم
هوش مصنوعی: نالههای یک عاشق از دل میآید و جانم را به موسیقی دلنشینی میخواند. چه کنم که نمیتوانم از این احساس گسسته شوم؟
گر نیاید بر بهای بادهام روزی بکارخرقه و سجاده را در تنگنائی چون کنم
هوش مصنوعی: اگر روزی نتوانم بهای شراب را بپردازم، با لباس و عبادت خود در تنگنا و سختی چه کاری میتوانم انجام دهم؟
دلق و تسبیحم بمی شد رهن در کوی مغانبا چنین تردامنیها پارسائی چون کنم
هوش مصنوعی: لباس و تسبیح من در دنیای مغان به محاق رفته، با این حالتی که دارم، چگونه میتوانم به پارسایی و دینداری بپردازم.
عاشقانرا دل ز کبر و کبریایی رسته استکبریایی عشق بینم کبریایی چون کنم
هوش مصنوعی: عاشقان از خودخواهی و عظمت رهایی یافتهاند. من عشق را با عظمت میبینم، اما چگونه میتوانم خود را بزرگ و معتبر احساس کنم؟
دل شکست از زلف یارم پر ز غم ساغر ز سنگاستخوان دیگر نگیرد مومیایی چون کنم
هوش مصنوعی: دل من به خاطر زلف محبوبم شکسته و از غم پر شده است. دیگر نمیتوانم مثل سنگ بیاحساس زندگی کنم. چطور میتوانم همچنان به این حال ادامه بدهم؟
بنده عشقم نخوانم بعد ازین فرمان عقلاز خدائی رسته باشم کدخدائی چون کنم
هوش مصنوعی: من عاشق هستم و دیگر به دستورات عقل توجهی نخواهم کرد. حالا که از پروردگار رها شدهام، چطور میتوانم رئیس خودم باشم؟
ناصحم گوید صفی می، نوش و از زاهد بپوشمن بصفوت زادهام این بیصفائی چون کنم
هوش مصنوعی: دوست من میگوید که می و شربت را بنوش و خود را از زاهدان دور نگهدار. من از خاندان صفا و پاکی آمدهام، پس چگونه میتوانم در این بیصفایی زندگی کنم؟