تناجی
صفی علیشاه

بخش ۷۴ - در بیان آمدن مرید شقیق‌ بلخی‌ به‌ زیارت‌ سلطان العارفین‌ بایزید بسطامی‌ و جرح فرمودن آن مقتدای اهل‌ یقین‌ صفت‌ توکل‌ را که‌ شقیق‌ گرفتار آن حالت‌ شده بود نکته‌ کمال التوحید نفی‌ الصفات‌ را اینجا دریاب‌

کرد عزم حج‌ مریدی از شقیق‌
هم‌ زیارت‌ کن‌ شه‌ آگاه راگفت‌ شیخش‌ رو به‌ بسطام از طریق‌
چون به‌ بسطام آمد از ره آن فقیربایزید آن پیشوای راه را
گفت‌ پیر من‌ شقیق‌ پاک خوگفت‌ شاهش‌ در سلوکت‌ کیست‌ پیر
بر توکل‌ گفت‌ او بنشسته‌ است‌گفت‌ از توحید می‌ گوید چه‌ او
گوید ار هم‌ آسمان و هم‌ زمین‌جان و دل را بر توکل‌ بسته‌ است‌
نه‌ ببارد ز آسمان بی‌ اشتباهگردد آن فولاد و این‌ یک‌ آهنین‌
خلق‌ عالم‌ هم‌ عیال من‌ بُوَندنه‌ بروید از زمین‌ هم‌ یک‌ گیاه
گفت‌ شیخ‌ این‌ است‌ اعظم‌ مشرکی‌بر توکل‌ مر مرا نآید گزند
گر یکی‌ گردد کلاغی‌ بایزیدصعب‌ بی‌ دینی‌ و کافر مسلکی‌
گو چه‌ کردی باز او را برد و ناننآیدش کز شهر این‌ مشرک پرید
هل‌ توکل‌ را و بهر سد جوعتو مکن‌ زین‌ پس‌ خدا را امتحان
ورنه‌ از شومی‌ تو بی‌ گفتگونانی‌ از همجنس‌ خود جو با خضوع
آن جوان برگشت‌ زین‌ گفتار تلخ‌بر زمین‌ آن شهر خواهد شد فرو
گفت‌ جمله‌ با شقیق‌ از بایزیدیکسر از بسطام سوی شهر بلخ‌
گفت‌ شیخش‌ باز در بسطام روآنچه‌ در بسطام او دید و شنید
گو به‌ وی چونی‌ تو، این‌ است‌ ار شقیق‌سوی آن سلطان شیرین‌ نام رو
باز رفت‌ از بلخ‌ در بسطام مردتا شود حال تو سرمشق‌ فریق‌
گفت‌ می‌گوید شقیق‌ نیک‌ نامبر سراغ‌ حال آن سلطان فرد
گفت‌ شیخ ‌این‌ صعب‌تر نادانی‌ایگر من‌ اینسانم‌ تو چونی‌ در مقام
بایزید این‌ است‌ یعنی‌ هیچ‌ نیست‌در صفت‌ هرگز نیاید فانی‌ای
قطره چون افتاد در دریا گم‌ است‌نیست‌ چون موصوف‌، وصفش‌ گو تو چیست‌؟
این‌ سخن‌ را مرد آنجا نامه‌ کردوصف‌ او خود عین‌ وصف‌ قلزم است‌
گفت‌ چون شد آگه‌ از معنی‌ شقیق‌شد به‌ بلخ‌ و شرح بر علامه‌ کرد
بُد توکل‌ شرک و از من‌ گشت‌ فوت‌راست‌ فرموده است‌ آن بحر عمیق‌
بایزیدم نقش‌ شرک از دل سترددر زمان گفتا شهادت‌ وقت‌ موت‌
پس‌ شهادت‌ گفت‌ و در دم جان سپرد