غزل شمارهٔ ۳۴۸
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از عشق و دوری معشوق صحبت میکند و به احساسات عمیق خود اشاره میکند. او میگوید که اگرچه در انتظار وصال محبوب است، صبرش نیز محدود است. عشقش بر دلش نقش بسته و تصور چهره محبوب از دلش بیرون نمیرود. شاعر در عین حال تأکید میکند که هر چیزی که جز بوسه از معشوق بگیرد، نمیتواند او را شفا دهد. اگرچه درد و رنج را تحمل میکند، این امر طبیعی است و به عشق مربوط میشود. در نهایت، او در انتظار روزی است که به وصال محبوبش برسد و احساس آرامش کند.
گفتم: که: بیوصال تو ما را به سر شودگر صبر صبر ماست عجب دارم ار شود
هوش مصنوعی: گفتم که اگر ما به وصالت نرسیم، به پایان میرسیم. اگر صبر ما به خاطر صبر داشتن است، برایم جالب است اگر این طور شود.
مهر تو بر صحیفهٔ جان نقش کردهایممشکل خیال روی تو از دل بدر شود
هوش مصنوعی: محبت تو را بر جان خود نقش کردهایم. اما دشواری این است که خیال دیدن روی تو از دلمان بیرون نمیرود.
گفتی که: مختصر بکنیم این سخن، ولیگر بر لبم نهی لب خود، مختصر شود
هوش مصنوعی: تو گفتی که این حرف را کوتاه کنیم، اما اگر لب تو را روی لب من بگذاری، خود به خود کوتاه میشود.
غیر از دو بوسه هر چه به بیمار خود دهیگر آب زندگیست، که بیمارتر شود
هوش مصنوعی: هر چیزی که به بیمار خود بدهی، جز دو بوسه، حتی اگر آب زندگی باشد، او را بیمارتر خواهد کرد.
گر ما بلا کشیم ز بالات، عیب نیستکار دلست و راست به خون جگر شود
هوش مصنوعی: اگر ما در برابر بلایای تو صبر کنیم، ایرادی ندارد؛ این کار متعلق به دل ماست و حقیقتاً با خون دل همراه خواهد بود.
از فرق آسمان برباید کلاه مهردستی که در میان تو روزی کمر شود
هوش مصنوعی: زمانی فرا خواهد رسید که خورشید از آسمان کلاه خود را برمیدارد و دستی که تو را به آغوش میگیرد، یک روز تو را در آغوش خواهد فشرد.
روزی به آستانهٔ وصلی برون خرامتا اوحدی به جان و دلت خاک در شود
هوش مصنوعی: روزی به درگاه وصالی برو و با عشق و جانت خود را در خاک آنجا قرار بده، تا اوحدی در دل و جانت باقی بماند.