غزل شمارهٔ ۳۸۵
هوش مصنوعی: این شعر با مضامین عشق و وابستگی بیان میشود. شاعر از معشوق میخواهد که از او جدا نشود و دلی که به او داده را نگیرد. او به این نکته اشاره میکند که حتی اگر دلش گرفته شود، باز هم محبتش را از او دریغ نخواهد کرد. شاعر از معشوق میخواهد که رازها و زیباییهای خود را پنهان نکند و از او این درخواست را دارد که در هر شرایطی به او وفادار باشد. همچنین به رابطهای عمیق و پیچیده میان عشق و عقل اشاره میشود و در نهایت، اوحدی (شاعر) از محبوبش میخواهد که فقط به او وفادار بماند و دیگران را نادیده بگیرد.
تن به تو دادم، دل و جانش مبردل برت آمد، ز جهانش مبر
هوش مصنوعی: من خود را به تو سپردم، اما جان و دلش را از او مگیر، دلش به تو وابسته است، پس جهانی که دارد را از او نگیری.
از دل من گرچه گرو میبریاول بازیست، روانش مبر
هوش مصنوعی: اگرچه تو دل مرا میگیری، اما این تنها یک شروع است، روان من را نباید برداشت.
دشمن من بر دهنت سود لباو چه شناسد؟ به زبانش مبر
هوش مصنوعی: دشمن من نمیداند که لبهای شیرین تو چقدر به درد او میخورد. بنابراین، با زبان او صحبت نکن.
گر سرم از پای تو دوری کندباز به جز موی کشانش مبر
هوش مصنوعی: اگر سر من از پاهای تو فاصله بگیرد، تنها چیزی که میخواهید، موهای او را بکشید.
گفت: شبی دست بگیرم ترازلف تو، باز از سر آنش مبر
هوش مصنوعی: گفت: شبی دستم را در زلفت میگیرم، اما نگذار زلفت را از سر خود بردارم.
روی نهان کردی و بردی دلمگرنه ببازیست، نهانش مبر
هوش مصنوعی: تو دل مرا پنهان کردی و آن را از من بردی؛ وگرنه اگر دلت را بگذارم بر سر بازی، دیگر نباید آن را پنهان کنی.
عقل، که شاگرد سر زلف تستاو بگریزد، به دکانش مبر
هوش مصنوعی: عقلی که به زیبایی و فریبت شیدا شده، نباید به او نزدیک شوی یا سراغش بروی.
تا کمر زر ندهد دست مندست بگیر و به میانش مبر
هوش مصنوعی: تا زمانی که دستم به طلا نمیرسد، تو دستم را بگیر و مرا به میان نیاور.
اوحدی ار بندهٔ روی تو نیستبند کن و جز به سگانش مبر
هوش مصنوعی: اگر اوحدی، بنده و عاشق روی تو نیست، پس او را به زنجیر بکش و فقط او را به سگان خود مکن.