غزل شمارهٔ ۴۲۵
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از درد و خرابی دل خود به خاطر عشق میگوید. او به معشوقی با چشمهای مست اشاره میکند که دلش را در هم شکسته و نمیتواند از او غافل شود. نقاشی که توانایی خلق تصویر جدیدی را ندارد، به خاطر وابستگی به معشوق اش، نمیتواند کاری جز نگهداشتن تصویر او انجام دهد. شاعر احساس میکند که هیچ چیز غیر از معشوقش در زندگیاش اهمیت ندارد و هر کسی که به او نگاه کند، تنها زیباییهای او را در دور میبیند. در پایان، اوحدی به این موضوع اشاره میکند که هیچکس نمیتواند از دام عشق فرار کند و همه چیز در هستی به معشوقش وابسته است.
نسپردم از خرابی دل خود به چشم مستشور زانکه میسپردم در حال میشکستش
هوش مصنوعی: دل شکستهام را به نگاه مستش نمیسپارم، چون اگر این کار را کنم، در حین این کار دل خود را میشکنم.
نقاش دوربین را از دست بر نیایدنقش دگر نهادن پیش نگار دستش
هوش مصنوعی: نقاشی که دوربین را در دست دارد، نمیتواند تصویری دیگر به جز آنچه که قبلاً کشیده است، خلق کند.
کی در کنارم آید؟ چو زان میان لاغردر چشم من نیاید غیر از کمر، که بستش
هوش مصنوعی: کی به کنارم خواهد آمد؟ در این میان، تنها کمر او است که در چشم من جلوهگر میشود و چیزی از او جز آن در نظر نمیآید.
هر کس که دید روزی از دور صورت اونزدیک دوربینان دورست باز رستش
هوش مصنوعی: هر کسی که از دور به چهرهی او نگاه کند، نزدیک بینها او را از دور میبینند و دورتر دیده میشود.
در سالها نیاید روزی به پرسش ماور ساعتی بیاید یک دم بود نشستش
هوش مصنوعی: در طول سالها، روزی نیست که کسی به پرسش ما پاسخ دهد، اما لحظهای میآید که میتوانیم با او نشستی داشته باشیم.
جز روی او نباشد قندیل شب نشینانجز کوی او نباشد محراب بت پرستش
هوش مصنوعی: جز چهره او، چراغی برای شبنشینان وجود ندارد و جز محله او، جایی برای عبادت بتها نیست.
نی، پای بر نیاورد از دامش اوحدی، کوسر نیز بر نیاورد از نیستی که هستش
هوش مصنوعی: نی هرگز از دامش پا نمیکشد، همانطور که سر نیز از عدم به وجود نمیآید.